كه او با تو زبان بگشويد . گستهم كه چنين شنيد ، به دو گفت : اين چنين مىكنم تا شايد آن مِهر را از دل او بيرون سازم . آنگاه گستهم نامدار با دلى گشاده و چيره بر سخن به نزد آن جادو بيآمد . چون به نزديك تخت او رسيد ، آن جادو از روى تخت ، او را نماز برد . گستهم گرانمايه نيز به خوارى نشست و با آن زن سوگوار سخن بگفت . نخست آن دلاور به پند او پرداخت و سخنان سودمندى بر زبان براند و به دو گفت : اى دختر قيصرنژاد ، بدان كه خردمند هرگز از كار داد نمىخروشد . دالمن پرّان و شير بيشه و ماهى آب نيز از چنگ مرگ رهايى ندارد . ليك همهء آن گفتن پهلوان همچون باد بود .
چرا كه تن آن جادو روانى نداشت و سرش بىزبان بود . تنها هر دَم با انگشت خود اشك را از ديدگان بر مىگرفت و در پيش آن پزشك گويا مىانداخت . چون گستهم از او در شگفتى بماند ، قيصر كسى را بفرستاد و او را به نزد خود بخواند و به دو گفت :
از آن دخترم كه اين چنين از درد و سوگ او رنجور گشتهام ، چه ديدى ؟ گستهم گفت :
او را بسيار پند بدادم . ليك پند من برايش سودمند نبود .
پس روز ديگر قيصر به بالوى گفت : امروز به همراه انديان و شاپور مهتر نژاد ، جان ما را به اين دختر شاد سازيد . به نزد آن كودك سوگوار برويد و در بارهء شهريار نامور ايران با او سخن بگوييد تا شايد از دخترم پاسخى بيابيد . همانا كه پيوسته از او آتش بر سرم مىآيد . پس سزاوار باشد كه در اين رنج ، يار ما باشيد و از اين دختر نامدار بپرسيد تا شايد پند و اندرزتان را بشنود و ارزش سخنتان را بداند . من چنين گمان مىكنم كه او امروز پاسخ مىدهد . پس چون به آواى فرّخ خود پاسخ دهد ، ديگر از رنج اين سوگوار كه پيوسته خون دل مىگريد ، رها خواهم شد . بدين سان آن سه آزاد مرد گرامى به نزد او رفتند و هر يك با او از آبروى سخن راندند . ليك هيچيك از ايشان پاسخى از او نديد و زن بىزبان همچنان خاموشى را برگزيد .
سرانجام با بيچارگى از آن خانه به نزد قيصر رفتند و گفتند : ما هرچه با او سخن گفتيم و پندش بداديم ، دل اندوهگينش پند ما را نپذيرفت . قيصر به ايشان گفت : براستى كه روزگار بدى است كه ما اين چنين از براى اين سوگوار ، سوگواريم .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 605
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٠٥