تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 595

مساهمون:

ص٥٩٥
بداشتند . ليك اكنون بنده‌اى ناسزاوار و پست بيآمد و بر تخت كيان بنشست . اينك من از آن بيدادگر ، داد مىخواهم ، نه افسر و تخت و كمر . چرا كه هر كسى كه بر تخت بنشيند ، بايد خِرد و نامدارى و بخت داشته باشد و بداند كه تا كنون اين تخت و فرّهى و ديهيم شاهنشاهى از آن چه كسانى بوده است . پس مرا در اين كار يارى كنيد و بر اين مرد ناراستكار ، چيره سازيد . زيرا اين چنين به گِرد گيتى پوينده گشته و از كهتران و مهتران شرمگين شده‌ايم . چون قيصر چنان سخنانى را بشنيد ، رخسارش به زردى گل شنبليد گشت . آنگاه آن رخسار همچون گل شنبليدش از اشك پر از ژاله شد و زبان و روانش پر از ناله گرديد . چون آن نامه را بخواند ، دردش بيافزود و ديگر آن تخت شاهى در پيش چشمش به تيرگى لاژورد گشت . پس به خرّاد برزين گفت : اين سخنى كه مىگويم بر دانايان نهان نيست كه من خسرو را از خويشان خود و نيز از جان سخنگويم نيز بيشتر دوست مىدارم . مرا هم جنگ افزار است و هم گنج و سپاه . پس ببين تا چه چيزى در خور شمايان مىباشد . بدان كه اگر ديدگانم را هم - كه از گنج دينار و تيغ بهتر است - از من بخواهى ، آنها را دريغ نخواهم داشت . پاسخ نامهء خسرو از قيصر آنگاه قيصر ، دبير كارآزموده را به پيش خود خواند و بر آن تخت بزرگى بنشاند و بفرمود تا پاسخ آن نامه را بنويسد . از بس در آن نامه پند و پيوند و سخنان نيكو - از آن روز تا روزگاران كهن - نوشته شد ، آن نامه همچون مرغزار بهشتى آراسته گشت . چون نويسنده نامه را به پايان برد و ديگر از نوشتن سير شد ، قيصر سوار دلير و سخنگوى و روشندل و يادگير و خردمند و دانا و پهلوان و دبيرى را بيافت و به دو گفت : به پيش خسرو برو و او را بگوى كه : اى شاه بينا دل و راهجوى ، بدان كه مرا هم جنگ افزار است و هم سپاهى و گنج . پس هيچكس ديگرى را نبايد از براى اين در
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 595 | حكيم أبو القاسم الفردوسي