تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 592

مساهمون:

ص٥٩٢

پروردگار گيهاندار ، اين گيهان را بيآفريده ، هيچكس كليد در راز او را نديده است . پس چرا به گفتار ترسا مىگردى و اين سخن گفتن ناسزا را مىشنوى ؟ اينك كه سوگند خوردم ، مرا از گفتار او زينهار بده و ديگر بهانه مجوى . خسرو با شنيدن اين سخنان به گستهم گفت : اى مرد ترسو ، نبايد سخن نابكار بگويى . من هرگز از تو بدى نديدم و [ دانم كه ] تو به كژّى و نابخردى دست نمىيازى . ليك از كار آسمان بلند شگفت نخواهد بود كه روزى پر گزند شوى . چو بايسته كارى بود ايزدى * به يك سو رود دانش و بخردى آنگاه شهريار ايران به آن پارساى ترسا گفت : شاداب دل و بهروز باشى . سپس خسرو همچون تندر درخشانى كه از ابر سر زند ، از آنجا به سوى شارستان وريغ آمد . در آنجا همهء بزرگان شهر و كسانى كه از مردمى بهره‌اى داشتند ، به پيشواز او آمدند . نامه فرستادن خسرو پرويز به قيصر روم چون شهريار ايران به آن شارستان رسيد ، سوارى از سوى قيصر نامدار به نزد او آمد و گفت : هرچه از اين سرزمين مىخواهى از من بخواه و آرزوى خود را از شاهان پوشيده مدار . زيرا اگر چه اين پادشاهى از آن من است ، ليك تو را همچون تن خود مىدانيم . پس بىترس و شاد در آن شارستان بمان و از هر بد كه مىانديشى ، آزاد باش . بدان كه همهء مردم روم اگر چه گردنكش و مهتر هستند ، ليك كهتر تو مىباشند . اكنون تا من براى تو جنگ افزار و سپاه نسازم ، خورد و خوابى براى خود نمىجويم . خسرو كه چنين شنيد ، شاد گشت و روانش از انديشه آزاد شد . پس آن شهريار دلير به گستهم و بالوى و انديان و خرّاد برزين و شاپور شير بفرمود كه : چون روز فرا رسيد ، اسپان را زين كنيد و بر اسپ بالاى « 1 » ، زين زرّين بنهيد . خودتان نيز كه همگى

هامش
( 1 ) - اسب يدك .