سخن براند . خسرو با ديدن آن كار دلتنگ گشت و رخسارش از آن همه انديشه ، بىرنگ شد . پس گفت : اگر بايد آن كارها و سخنانى را كه در روزگاران كهن پيش آمده ، پيوسته به ياد سپرد ، پس همهء اين رنجها باد مىگردند . اكنون بنگر كه آيا چه كسى از پيران به ياد دارد كه نياكان ما - آن شاهان پاك و برگزيده - آيا به بيداد جنگ كردند يا به داد ؟ ما هر آنچه مىبايست ، گرفتيم و از اين سرزمين بازگشتيم . ليك شمايان را نيز هرگز به ايران نياز مبادا . اينك سزاوار خواهد بود كه از دانايان روم بپرسى كه آيا اين بدى از زاغ رسيده است يا از بوم ؟ « 1 » مگر نه اين كه هر كسى كه در روم ، سرافراز شد ، از پروردگار آفريننده نيز بىنياز گشت ؟ ولى نياكان ما همگى در گيتى نامدار و كامروا بودند و سركشى و بلندى و تندى و بىدانشى را از همگان برداشتند . ليك اكنون كه سر در دَم اژدها است ، ديگر اين سخنان ارزشى ندارند . [ تو اى فرستاده ] از سوى من به قيصر درود ببر و او را بگوى كه : بزرگان گفتار بىريشه و بيهوده را خردمندانه نمىدانند . سرانجام نيك و بد خواهد گذشت . ولى بدان كه من از اين پس آرام و خواب نمىجويم تا اين كه دامان خود را از اين آب تيره بيرون كشانم . اكنون كه از روميان يارى نمىيابيم ، كسى را به نزديك خاقان مىفرستيم . همهء آن سخنان من نيز بيهوده بود ، چرا كه اين آب روان از آغاز و بُن تيره بوده است . اينك چون فرستادگانم باز گردند ، ديگر چندان در اين شارستان نخواهم ماند . سپس خسرو به ايرانيان گفت : فرمان ببريد و از براى اين سخن ، دل شكسته نشويد . چرا كه يزدان پيروزگر ، يار ما مىباشد و كار ما جوانمردى و مردمى است . بدين گونه خسرو آن سخن را بر دل خود خوار گرفت و نامه را براى قيصر به دست تخوار بفرستاد . آن نامه را خودش بنوشت و خوب و زشت را ديگر به ياد نيآورد . آنگاه تخوار از نزد خسرو به درگاه قيصر نامدار آمد . چون قيصر نگاه بكرد و آن نامه را بخواند ، همه گونه در دل بيانديشيد . سپس به دستور پر مايهء خود گفت : اين
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 597
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٩٧
هامش
( 1 ) - جغد .