برد و زمان درازى با او سخن بگفت . به شاه گفت : بىگمان تو خسرو هستى كه از تخت شاهى پدرت و نيز از دست يك بندهء پرستندهء بدكنش و پليد و برترمنش ناشادمان گشتهاى . چون اين گونه گفتار مرد پارساى ترسا بىاندازه شد ، دل خسرو از مِهر او تازه گشت . از شنيدن گفتار او در شگفتى بماند و پروردگار گيهان آفرين را بر او بخواند . آنگاه همچنان كه سوار بر اسپ زرد رنگش بود ، آهنگ پرسش از آن مرد يزدان پرست كرد و از براى آزمودن او به دو گفت : بدان كه من كهترى از سپاه ايران هستم كه مىخواهم پيامى به نزد قيصر ببرم و چون پاسخ دهد ، آن را نزد مهتر خود بيآورم . پس اكنون بنگر كه آيا اين رفتن من همايون خواهد بود يا نه و آيا فرجام كار من چه خواهد شد ؟ مرد پارساى ترسا كه چنين شنيد ، به دو گفت : اين گونه مگوى . تو شاه هستى . پس خود را شاهجوى مساز ، من چون تو را ديدم ، هر سخنى كه مىبايست ، بگفتم . پس هر دَم مرا آزمايش مكن . در كيش تو هيچ دروغى نمىبايد و راه و آيين تو بر كژّى نيست . تو بسيار رنج بردى و درآويختى ، ليك سرانجام از آن بنده بگريختى . خسرو از شنيدن گفتار او در شگفتى ماند و چون بدين سان شرمگين شد ، از او پوزش بخواست . پارساى ترسا به دو گفت : پوزش مخواه و از من در بارهء سرنوشت بپرس .
اينك از براى اين آمدنت شاد و گستاخ باش و همچون شاخهء بارآورى براى گيتى باش . زيرا كه يزدان به تو بىنيازى و بلند اخترى و سرفرازى خواهد داد . بدان كه از قيصر ، جنگ افزار و سپاه و يك دختر سزاوار تاج و تخت خواهى يافت . چون جنگ تو با بندگان باشد ، گيهاندار بيدار يار تو خواهد بود . آن بدنژاد نيز سرانجام از تو خواهد گريخت و بسيار روزهاى نيك خود را به ياد خواهد آورد . آنگاه پس از آن رزم ، آن بنده در جاى دوردستى خواهد افتاد و در آنجا براى خود جايگاه نشستى خواهد ساخت . ليك چون بدين گونه از پيمان تو دورى گزيند ، به فرمان تو خون او را خواهند ريخت .
خسرو با شنيدن اين سخن به دو گفت : اى پير دانا ، جز اين كه تو ياد كردى ، مباد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 590
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٩٠