تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 587

مساهمون:

ص٥٨٧
گفتند : اى خسرو پاك دل و پاك كيش ، هميشه يزدان پناهت باد و مبادا كه تخت و تاج از تو تهى شود . سپس خسرو از آن مرد تازى پرسيد كه : اينك بگوى كه آيا راه كدام است و من چگونه بايد با سپاهيانم بروم ؟ مرد تازى گفت : بيش از هفتاد پرسنگ ، بيابان و كوه در پيش داريد . اكنون چون مرا دستور باشد و شتاب هم نكنى ، برايتان گوشت و آب به راه مىآورم . خسرو به دو گفت : چاره بجز اين نيست كه در اين راه با توشه و راهنما باشيم . پس مرد تازى فرستاده‌اى را در آن راه با ايشان روانه ساخت تا در پيش آن سپاه راهنما گردد . بدين سان خسرو پر از رنج و اندوه به همراه آن گروه در كوه و بيابان مىتاخت تا اين كه كاروانى ديگر از دور در پيش سپاه پديدار گشت و مرد بازرگان توانگرى در همان هنگام به پيش شهريار آمد . شاه كه او را ديد ، به دو گفت : بگوى كه آيا از كجا هستى و اين چنين تند به كجا مىخواهى به روى ؟ بازرگان گفت : من مرد بازرگان و دبيرى از خرّهء اردشير هستم . شاه گفت : آيا مادرت چه نامى بر تو نهاده است ؟ بازرگان گفت : مهران ستاد . پس شهريار از او توشه‌اى بخواست . سالار به او گفت : اى نامدار ، خوراكيهاى بىاندازه‌اى به همراه ما است و هم اكنون هرچه دارم ، به پيش تو مىآورم . خسرو به دو گفت : چون ميهمان را در راه بيابى ، دستگاه تو فزونتر خواهد شد . آنگاه بازرگان سر بارها را بگشود و خوراك برد و خودش بر زمين نشست و پيوسته بر شهريار آفرين بخواند . چون خوراك خورده شد ، مرد ميهمان دوست بيآمد و آفتابه‌اى در دست گرفت . خرّاد برزين كه از دور بديد ، از جايى كه بود به پيش خسرو دويد و آن آب گرم را از خسرو بگرفت تا شاه شرم نداشته باشد . سپس مرد بازرگان شتابان مِى بيآورد كه بسان گلاب روشن بود . بار ديگر خرّاد برزين بيآمد و آن جام را از او بگرفت و به پيش شاه رفت . اين گونه پرستش براى آن پرستنده سود داشت و بر برترى او افزوده شد . آنگاه شاه به بازرگان گفت : اكنون بگو كه راه سپاهيان ما كدام است ؟ چون بازرگان راه را نشان بداد ، خسرو از نام و نشان او بپرسيد و به دو گفت : اى مرد ميهمان پذير ، آيا جايگاه تو در خرّهء اردشير در كجاست ؟