بازرگان گفت : اى شاه همواره با دادگرى زندگانى كنى . سپس مرد بازرگان همهء نشانى خود را به خسرو بگفت و رازهاى خود را بر او بگشود . شاه كه چنين شنيد ، به نويسندهء بهروز خود بفرمود تا نام آن بازرگان جوان و ده او را بنويسد و به بازرگان گفت : پدرود باش و جاودانه خِرد يار تو باشد .
آمدن خسرو به سرزمين روم
چون خسرو سپاه خود را از سرزمين آباد بيآورد ، به تندى براند تا اين كه به سرزمين روم رسيد . پس به آن شارستانى بيآمد كه قيصر آن را كارستان مىخواند .
چون ترسايان آن سپاه را از دور بديدند ، به هر سو بدويدند و بار و بنهء خود را به آن بارو كشانيدند و در آن شارستان را به سختى ببستند . شاه گيتىفروز ايران در پيش آن بارو فرو ماند و سه روز به همراه سپاهيانش در بيرون آن بماند . به روز چهارم كسى را به پيش ايشان فرستاد و گفت : بدانيد كه در نزد ما سپاهيان بسيارى نيستند . ما نيز از براى جنگ به اين شهر نيآمدهايم . پس برايمان خوراكيهايى بفرستيد كه ما را يارى كنيد و اين چنين نخواهيد كه بر ما چيره گرديد . اگر چه سپاهيان خسرو همگى سست و گرسنه بودند ، ليك سخن خسرو در نزد ترسايان آن بارو خوار بود . ولى ناگهان در همان هنگام ابر تيرهاى برآمد و بسان شير جنگى بغرّيد . سپس از آن ابر چنان بادى بر آن شارستان وزيد كه از هر برزنى بانگ و فرياد آن ترسايان برخاست . چون نيمى از آن شب تيره بگذشت ، يك بخش از آن بارو ناپديد گشت . همهء مردم آن شارستان از ديدن آن كار در شگفتى ماندند و اسقف از يزدان پوزش بخواست . آنگاه در هر برزنى گياه براى چهارپايان فراهم آوردند و سه سكوباى پير از شارستان به بيرون برفتند . بدين گونه هر چيزى كه در آن سرزمين تازه بود ، به همراه جامههاى رومى با لابه به نزديك خسرو شاه ببردند و گفتند : اى شاه ، همانا كه از ما گناه سر زد . ليك خسرو از براى آن كه جوان و برترمنش بود ، از براى آن بدى به ايشان سرزنش نكرد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 588
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٨٨