تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 586

مساهمون:

ص٥٨٦

مردان از پير و جوان گرسنه گشته بودند . ناگهان بيشه و آب روانى ديدند . چون خسرو آن بيشه را در آن جايگاه بديد ، سپاهيان را به ميان آن سبزه‌ها كشانيد . مردان گرسنه و سست شده بودند . پس در جستجوى شكار ، كمان را به زه كردند . ليك هيچ شكارى را در جايى دوان نديدند . همه‌جا درخت و گياه و آب روان بود . در همان زمان كاروانى از شتران پديدار شد كه ساربانى در پيش آنها بود . چون ساربان جوان روى خسرو را بديد ، بر آن نامدار آفرين بكرد . خسرو به دو گفت : نامت چيست ؟ آيا به كجا مىروى و آهنگ چه دارى ؟ جوان گفت : من قيس بن حارث از نژاد آزادگان عرب هستم كه از مصر با كاروانى آمده‌ام و ساربان اين كاروان مىباشم . بنگاه « 1 » من بر كنار آب فرات است و اكنون از آنجا به اين بيشه آمده‌ام . خسرو كه چنين شنيد ، به دو گفت : آيا از خوردنى و گستردنى چه دارى ؟ بدان كه درمانده و گرسنه هستيم و هيچ توشه و بار و بنه‌اى به همراه ما نيست . مرد تازى گفت : در همينجا بايست ، چرا كه چيز و تن و جان من با تو يكى است . چون مرد تازى اين چنين بر شاه مهربان شد ، گاو ماده سرخ‌رنگى را بيآورد . پس آن را بكشتند و آتشى برافروختند و بر آن هيزم خشك بسوختند . آنگاه مرد تازى آن گاو را بر روى آتش بريان ساخت و ياران به خوردن شتاب گرفتند . كسانى كه بر كيش بودند ، باژ گرفتند و بدين سان همگى به خوردن نشستند و گوشت بريان فراوانى را بىنان بخوردند . سپس هر يك از آن مهتران جاى خوابى براى خود بيآراست . چون چندى بخفتند و برخاستند ، بار ديگر بر آن يزدان دادگرى كه گيهان و توانايى و ناتوانى را بيآفريد ، آفرين بكردند . آنگاه شاه به يارانش گفت : بدانيد كه هر كسى كه گناهان بيشترى دارد ، در نزد من گرامىتر است و از اين كهتران هم نامىتر مىباشد . هر كسى كه بيش از همه بدى كرده و از من و از راه ايزدى بگشته است ، بايد بيش از همه به ما اميد داشته باشد . پس او را به نيكى نويد دهيد . يارانش كه چنين شنيدند ، همگى بر او آفرين كردند و

هامش
( 1 ) - بنگاه به معناى جايى است كه در آن نقد و جنس نهند . برهان قاطع ، ماده بنگاه .