از سوى ديگر ، چون بهرام چوبينه از ميدان به بيرون آمد ، دامان خود را از خشم در خون مىكشيد . پس به مهروى بفرمود تا از آن پس او نگاهبان بندوى باشد . ليك در همان هنگام به بندوى گفتند : اى شهريار ، ديگر دلت را از براى بندوى رنجه مدار . زيرا چون او از كشته شدن بهرام آگه شد ، گويى با باد همراه گشت . بهرام ديگر از كشتن آن يار خود پشيمان گشت و گفت : براستى كسى كه دشمن را از دوست باز نشناسد ، او را مغز و پوست مباد . بر جان چهار تن ببخشاى ، زيرا كه سر روزگار از ايشان خواهد پيچيد : نخست كسى كه بر تيغ دندان پيل خفته باشد ديگر هر كه از آبخيز درياى نيل بىترس گردد سديگر آن كه بر پادشاه دلير شود و چهارم كسى كه بازوى شير را در دست گرفت . ديگر كسى كه بخواهد كوه را از جاى بجنباند و در اين راه انبوهى را به يارى بخواهد . با اين كار تن خود را رنجه مىدارد و از آن رنج تن هيچ بجز باد در دست نمىيابد .
به كِشتى ويران گذشتن بر آب * به آيد كه در كار ، كردن شتاب
وگر چشمه خواهى كه بينى به چشم * شوى خيره و بازگردى به خشم
كسى را كجا كور بُد رهنمون * بماند به راه دراز اندرون
هر آن كس كه گيرد به دست اژدها * شد او كشته و اژدها شد رها
وگر آزمون را كسى خورد زهر * از آن خوردنش درد و مرگ است بهر
چون بندوى را در همان نخست نكشتيم ، اينك از دستم رها شد و به چارهجويى پرداخت . ديگر بايد بر اين كردهء خود بگرييم و ببينيم كه خواست يزدان چيست ؟ از سوى ديگر ، بندوى با سپاهيان اندكى همچون باد دمان برفت . هر كسى را كه سزاوار بردن بود ، به همراه خود ببرد و به راهى رفت كه موسيل ارمنى در آنجا بود .
بيابانى بىآب و راهى پر از جانوران درنده بود . در آنجا بديد كه در جايى سراپردهاى بزدهاند . چون نگاه كرد موسيل ارمنى را در كنار آب روان و خوردنى بديد . پس بندوى به تنهايى به آن مرغزاران شتافت . چون موسيل را بديد ، او را نماز برد و راز
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 584
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٨٤