تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 583

مساهمون:

ص٥٨٣

بهرام از شنيدن اين سخن ، تازه روى گشت و بىدرنگ بند از او برداشت . چون چادر مشك رنگ شب روشن شد و سپيده به دو چنگ بيآويخت ، بهرام به بندوى گفت : بدان كه امروز چوبينه به چوگان مىرود . من نيز ديشب با پنج يار در اين باره سگالش كرده‌ام كه او را نابود سازم . آنگاه بهرام [ در خانه‌اش ] زره بخواست و آن را در زير جامهء خود بپوشيد و از درگاه بر اسپ سوار شد . بهرام زنى ناپاك داشت كه همواره نابودى او را مىخواست و در دل ، دوست بهرام چوبينه بود . زيرا كه جانش پر از كينهء شوهرش بود . پس چون اين كار را بديد ، كسى را به نزد بهرام چوبينه فرستاد و به دو گفت : از تن خود پاسدارى كن زيرا كه بهرام پنهانى زرهى بپوشيد و گره بر بند زره افكند . نمىدانم كه چه بدىاى در دل دارد ؟ پس سزاوار باشد كه تو خود را از او دور بدارى . چوبينه كه گفتار آن زن را بشنيد كه پيوسته به او مىگفت : امروز چوگان مزن ، پس هر كسى كه به ميدان چوگان او مىرفت و به چوگان او نزديك مىشد ، بهرام چوبينه با نرمى دستى به پشت او مىزد و با آواى نرم و به خوبى با او سخن مىگفت . اين چنين كرد تا اين كه چون به پسر سياوش رسيد ، زره را بر تن او آشكارا بديد . پس به دو گفت : اى كمتر از مار گزنده ، آيا چه كسى در ميدان به زير جامهء خز ، زره مىپوشد ؟ بهرام اين بگفت و شمشير كين بركشيد و سراپاى او را در هم بدريد . در همان هنگام اين آگهى در شهر آشكار گشت كه بهرام كشته شد . بندوى كه از كشته شدن بهرام آگه شد ، ديگر روز در پيش چشمانش سياه گشت . پس جوشن بپوشيد و بر اسپ سوار گشت و كمر پهلوانى را لرز لرزان ببست . سپس با هر كسى كه از خويشان بهرام بود و يا به بندوى آرام بود ، از آن شهر راه گريز در پيش گرفت تا از بهرام چوبينه رستاخيز نبيند . چون به ايستگاهى رسيدند ، بر گروه ايشان افزوده گشت و به تاخت راه اردبيل را در پيش گرفتند « 1 » .

هامش
( 1 ) - مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 193 - 192 دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 120 .