تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 582

مساهمون:

ص٥٨٢
انگشت خود بشمار و ببين كه سپاهى از روم به ايران خواهد آمد و ديگر از آن پس بر اين تاج و تخت آتش مىزنند و همهء زيور او را بر سرش مىشكنند . بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : اگر خسرو شهريار ، مرا به جان زينهار دهد ، پند تو را آرايش جان خويش مىسازم و هر آنچه گويى ، فرمان ببرم . ليك از تو مىخواهم كه سوگند سختى به ماه و آذرگشسپ و تخت و تاج بخورى كه اگر خسرو به اين سرزمين بيآيد و سپاهى از نزد قيصر روم بيآورد ، تو از براى جان من از او زينهار بخواهى و اين كار دشوار را ناچيز مپندارى . تا بدانسان هيچ گزندى از او بر تن من نيآيد و به گفتار ناسودمند نگردد . بهرام اين بگفت و سپس كراسهء زند را بخواست و از بندوى خواست تا به آن سوگند بخورد . چون بندوى اوستا و زند را در دست گرفت ، گفت : همانا كه بندوى از كردگار بلند هيچ بجز درد و رنج نبيند و در اين سراى سپنجى ، بىترس نباشد اگر كه چون خسرو به اينجا آيد و من او را ببينم ، از پاى بنشينم ، مگر اين كه او به نزد تو انگشترى و افسر مهترى را بفرستد . چون بهرام سوگند او را بشنيد و آن دل پاك و پيوند او را بديد ، به دو گفت : اكنون همهء راز خود را مىگويم و آواز خود را برمىافرازم . براى چوبينه دامى مىسازم و با چاره‌جويى ، آن كينه را مىگيرم . مىكوشم تا او را با شمشير زهر آبگون در بزمگاه تباه سازم . چرا كه ديگر نَمى از آب دريا نيز نمانْد كه نبايد به ناگزير چوبينه را شاه بخوانَد . بندوى كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى كاردان ، مرا زيرك و چابك و هوشيار بدان . آگاه باش كه به زودى خسرو شاه مىآيد و بر تخت مىنشيند . تو خود دانى كه من هرچه به او بگويم ، او سر از گفتار اين بنده نمىپيچد . از او مىخواهم كه گناهى را كه پيش از اين از تو سر زده است ، ببخشايد و تاج خود را به تو دهد . اينك اگر تو نيز بر آنچه كه گفتى ، استوار هستى و در دل راه كژّى نمىجويى ، اين دو پاى مرا از بند آزاد ساز و اين كار را بر خسرو ياد كن . بدان كه اين راز تو بر او گشاده مىگردد و آواى روشنت به گوشش خواهد رسيد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 582 | حكيم أبو القاسم الفردوسي