هيتاليان به ناگهان بكشتند و سر تخت شاهنشاهان نگون گشت ، تا كنون كسى در گيتى به مانند اين شگفتى را كه اينك بار ديگر به ايران رسيد ، نديده است . اينك شاهى به مانند خسرو از تخت شاهى بگريخت و از دست سپاهيان به سوى دشمنان برفت . رادفرّخ اين بگفت و گريان از درد بنشست . رخسار بهرام از شنيدن گفتار او زرد گشت .
سپس سينار كارآزموده ، كمر بسته و با تيغى هندى در دست برپاى جست و گفت : بدانيد كه اين پهلوان مايهور ، بزرگ و دادگر و روشن روان است . پس اكنون تا كسى از نژاد كيان بيآيد و از براى شاهى كمر بر ميان ببندد ، همان بهتر كه اين كسى كه پهلوان و جنگاور و نيكبخت است ، بر تخت بنشيند .
بهرام - آن سر جنگاوران - چون اين سخنها را بشنيد ، ناگاه دستى بزد و تيغ از ميان بركشيد و گفت : بدانيد كه زنى را از نژاد شاهان در هر برزنى بيابند ، خودم با شمشير تيز سر از تنش جدا مىسازم و از جانش رستاخيز برمىآورم . نمىگذارم كه هيچكس تاج دارى و يا در ميان سواران ، سوارى كند . چون آن پهلوانان اهريمنى آن برترىجويىاى را كه سالار ناپاك ايشان بكرد ، بشنيدند ، شمشيرهاى خود را كشيدند و برپاى خاستند و سخن نويى را بگفتند كه : همانا كه بهرام ، شاه است و ما كهترانيم و سر دشمنان را به زير پاى مىآوريم . بهرام كه شمشيرهاى كشيدهء ايشان را بديد ، خردمندى و راستى برگزيد و گفت : هر كسى از جايى كه نشسته است ، برآيد و دست به شمشير بيازد ، بىدرنگ دست او را مىبُرم تا سر مست او هوشيار گردد .
بهرام اين بگفت و از پيش آن ايرانيان به سوى گلشن شايگان آمد . آن انجمن بزرگ نيز همگى با رخسارى پر از چين و دلى پر شكن پراكنده گشتند .
بر تخت نشستن بهرام چوبينه
چون چادر كرفگون شب پديدار گشت و ستارگان بر آسمان درخشان شدند و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 579
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٧٩