تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 578

مساهمون:

ص٥٧٨
جاودانه شاد باشى و دست و زبان بد از تو دور بادا . فرخ‌زاد دلير ، اين بگفت و بنشست . آنگاه خزروان خسرو همچون شير برخاست و گفت : اكنون اين همه پير و جوان سخن بگفتند و همگان گفته‌هاى ايشان را بشنيدند ، تو اگر راه داد مىجويى ، پس فرستاده‌اى را همچون باد روانه ساز و مگذار كه دير شود . پس ، از كار گذشتهء خود از خسرو پوزش بخواه و گستاخانه به سوى تخت پاى مگذار . زيرا تا هنگامى كه شاه زنده باشد ، سپهبد هرگز سزاوار تخت شاهى نخواهد بود . اگر هم از خسرو بيمى در دل دارى ، از پارس و تيسفون بيرون برو و در سرزمين خراسان ، تن آسان به زندگانى بپرداز . چرا كه تو سزاوار آسانى و مهترى هستى . سپس پيوسته نامه‌هاى پوزش خواهانه‌اى براى خسرو بفرست تا شايد خسرو به راه تو باز آيد . چون خسرو پاى از جاى خود برداشت ، رادفرّخ پاى به پيش نهاد . پس رادفرّخ به راه داد سخن گفت كه : اى نامداران فرّخ‌نژاد ، سخنان اين مهترانى را كه سران برگزيدهء ايران هستند ، شنيدم . نخست بدان كه خردمندان ، آن سخن گفتن بنده‌وارى را كه مىگفت پهلوانى ، شهريار گردد ، نمىپسندند چرا كه آبروى مرد از براى آن كم مىشود . خراسان نيز سخنان پر منشى گفت و من سخنان او را خردمندانه نمىدانم . فرخزاد نيز با گفتار تند خود دل خردمندان را كُند ساخت . چهارم خزروان سالار بود كه گفتارش خردمندانه بود . چرا كه از آن هنگامى كه كردگار اين گيهان را بيآفريد و اين گردش روزگار پديدار شد ، نخست از ضحّاك تازى گرفته كه بيدادگر و ناپاك انديش بود و جمشيد برترمنش را بكشت و گيتى را با بيدادگرى در مشت خود بگرفت و مردمان پارسا از براى اين كه ديو پادشاه گيتى كشته بود ، پر از درد شدند تا افراسياب بدنژاد كه از توران به اينسوى آب آمد و سر نوذر نامدار را به زارى با شمشير بريد و كار برگشته شد و سديگر اسكندر كه از روم به ايران آمد و اين سرزمين ويران گشت و كسى چون داراى شمشيرزن را بكشت و خورد و خواب بر ايرانيان سخت شد و چهارم كسى همچون خوشنواز ناپاكدل كه نام و ناز اين سرزمين را بكاست و شاه بلند اختر و گيتىستان و بلندپايه‌اى همچون پيروز را
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 578 | حكيم أبو القاسم الفردوسي