تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 577

مساهمون:

ص٥٧٧
چون گردنكشان اين سخنى را كه مهتر نامور بگفت ، بشنيدند ، هيچيك از گفتار راست سر نپيچيدند . در ميان ايشان مهتر سرافراز و پهلوان پيرى به نام شهران گراز بود كه برپاى خاست و گفت : اى نامدار بلند ، تو از آن هنگام كه بوده‌اى ، همواره در گيتى سودمند بوده‌اى . در آن هنگام كه ساوه شاه با سپاهيانش به اين سرزمين ما آمد و خواست تا ايرانيان را بندهء خود سازد ، هيچكس در گيتى همنبرد او نبود . ليك تو از گيتى با مردانگى به اين كار كمر ببستى . كداميك از ايرانيان اين رنج را بر خود هموار ساخت ؟ چهارسد هزار سپاهى - كه همگى پهلوان و شايستهء كارزار بودند - با يك چوبهء تير تو بازگشتند و ايران از آن سوز و گداز بيآسود . پس اكنون تخت ايران سزاوار تو است و بخت بيدارت بر اين كار گواه مىباشد . ما نيز هر كه را از فرمان تو سر بپيچد و يا از پيمانت دور بماند ، اگر چه پهلوان باشد ، باز هم او را به فرمان تو در خواهيم آورد . شهران گراز ، اين بگفت و بر جاى خود بنشست . آنگاه سپهبد خراسان به پيش بهرام آمد و به دو گفت : من اكنون مىگويم كه اين پير دانا و دانش‌پژوه كه اين سخنان را در پيش گروه بگفت ، از براى چه اين سخنان را بگفت . چون او از اين نيكوييهاى تو ياد بكرد ، دل انجمن را با اين سخنان شاد ساخت . ليك داستان نغزى هست كه شايسته باشد مردمان پاك مغز آن را بشنوند . زردشت در اوستا و زند مىگويد كه : هر كسى كه از كردگار بلند سر بپيچد ، يك سال او را پند سودمند بدهيد . ليك اگر سر يك سال به راه باز نگردد ، بايد او را به فرمان شاه بكشت . پس چون شاه بر پروردگار دادگر ، دشمن بشود ، بايد زود سرش را از تنش جدا ساخت . خراسان ، اين بگفت و خاموش گشت و به جاى خود برفت و بنشست . سپس فرخ‌زاد در ميان آن انجمن بر پاى خاست و گفت : اى مهتر سودمند ، آيا سخن گفتن داد بهتر است يا پسند ؟ اگر داد بهتر است ، پس هرگز مباد كه كسى از گفتار بيداد ، شاد شود . ليك اگر گفتار ما بر پسند است ، پس يزدان پيروزگر يار ما نخواهد بود . آنگاه فرخ‌زاد به بهرام گفت : جاويد باشى . اينك تو بر اين تخت شاهى بنشين ، زيرا كه زيبندهء تو است و از تو بود كه بدى از هر كشورى پاك شد . اى شاه ،