تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 575

مساهمون:

ص٥٧٥

رفت و به بهرام گفت : اى مرد كارآزموده ، بدان كه در آن هنگام كه از دشت گَرد برخاست ، چون خسرو شما را بديد ، به همراه سپاهيانش شتابان به سوى روم رفت . اكنون تو اگر همچون دالمن نيز پرّان گردى و يا سرت را از آفتاب نيز برتر آورى ، ديگر شاه را نخواهى ديد ، بجز در روم . زيرا اكنون ديرى است كه به آن سرزمين رسيده است . اينك اگر مرا به جان زينهار مىدهيد ، به پيش بهرام پهلوان و سوار مىآيم و هرچه از من بپرسد ، از كمى و بيشى آن انجمن به دو مىگويم . و گرنه جامهء جنگ بر تن مىكنم و با جنگ خود گَرد را به خورشيد برمىآورم . دل بهرام جوان از اندوه شنيدن اين سخن ، پير گشت . پس به يارانش گفت : اكنون ديگر چه سودى خواهد داشت كه من از بندوى دود برآورم ؟ همان بهتر كه او را با روشن روانى به نزد بهرام پهلوان ببرم تا هر آنچه از شاه مىداند ، به او بگويد و با اين كار ، يا سر خود بدهد و يا كلاه بگيرد . پس بهرام به بندوى گفت : اى بدكار چاره‌جوى ، تو اين بهانه‌هايت را به خود بهرام بگوى . بندوى شير كه چنين شنيد ، از بام فرود آمد و با آن نامداران دلير براند « 1 » . از سوى ديگر ، چون بهرام چوبينه بشنيد كه سپاهيانش بازگشتند و خسرو كينه‌خواه به سوى روم رفت ، سخت از پسر سياوش برآشفته گشت و به دو گفت : اى بدتن شوربخت ، همانا كه آنچه به تو فرموده بودم ، كار تو نبود و من بيهوده تو را كه هيچ هنرى نداشتى ، بستودم . آنگاه بندوى را به پيش خود خواند و همهء خشم خود را بر وى براند و به دو گفت : اى بدتن و بدكنش ، اى مرد فريبكار سزاوار سرزنش ، تو با خيره‌سرى سپاهيان مرا فريب دادى و با خسرو شوم يكى گشتى و از يك كودك ، شاهى بساختى . اكنون هم با دلى پر سخن آمده‌اى تا من روزگار كهن را نو كنم ؟ بندوى كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى سرفراز ، از من راستى بجوى و تندى مكن .

هامش
( 1 ) - دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 119 - 116 طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 732 - 731 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 1083 - 1082 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 192 - 191 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 377 - 376 مجمل التواريخ و القصص ، ص 78 - 77 ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 102 - 101 .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 575 | حكيم أبو القاسم الفردوسي