آن رو كه بختم بدساز بود ، هر رازى كه در دل داشتم ، بگفتم . پس بدان كه از خورشيد درخشنده تا خاك تيره هيچچيز بجز خواست يزدان پاك نخواهد شد .
چون بهرام سالار آن گفتار را از بندوى بشنيد ، با گفتار او همداستان گشت . همهء كسانى هم كه آن گفتار را بشنيدند ، دلشان از كار او پر از درد شد . پس سپاهيان بهرام آن شب را در آنجا فرود آمدند و راه خسرو را نگاه بداشتند . روز ديگر بندوى بر فراز بام و به نزديك ديوار رفت و به بهرام روى كرد و گفت : شاه امروز را به نماز مىپردازد و دست به هيچ كار ديگرى نمىزند . ديشب را نيز بيدار بود و در پيش پروردگار گيهاندار به پرستش سرگرم بود . اينك هم كه خورشيد بلند گشته است ، نبايد هيچ گزندى از گرما به دو رسد . پس امروز را مىآسايد و پگاه فردا در ميان سپاهيان روان خواهد شد .
بهرام كه چنين شنيد ، به آن مهتران گفت : همانا اين كارى است كه هم آسان است و هم دشوار . ليك چون اين كار را بر خسرو سخت گيريم ، شايد كه تيز گردد و به جنگ ما بيآيد . او به تنهايى همچون يك سپاه است و گيتىستان و بيدار و دلاور مىباشد . اگر هم در اين دشت نبرد كشته شود ، بهرام از ما گَرد برخواهد آورد . پس همان بهتر كه اگر چه در اينجا خوردنى چندانى نيست ، ليك امروز را هم در اينجا بمانيم تا شايد با اين خوشمنشى ما او نيز بىهيچ جنگ و سرزنشى بيآيد . بدين سان ايشان در آنجا بماندند تا اين كه شب از كوه سر برآورد . پس سپاهيان به هر گوشهاى برفتند و در هر سو آتش بسوزاندند .
بردن بهرام - پسر سياوش - بندوى را پيش بهرام چوبينه
چون روز فرا رسيد و روى زمين خورشيدفام گشت ، بندوى سخنگوى بر فراز بام
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 574
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٧٤