تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 572

مساهمون:

ص٥٧٢

با شتاب آنچه را كه بود ، بخوردند . سپس خسرو به سكوبا گفت : اى پير فرخنده‌پِى ، آيا مِى ندارى ؟ سكوبا گفت : بدان كه ما به هنگام گرما و در تموز از خرما مِى فراهم مىآوريم . اكنون اندكى از آن هست كه به روشنى گلاب و به سرخى بيچاده در برابر آفتاب است . سكوبا در همان هنگام جامى از آن نبيذ بيآورد كه رنگ خورشيد با ديدن آن ناپديد گشت . خسرو سه جام از آن مِى بخورد . براستى كه چه كسى به ياد دارد كه كسى مِى را با نان كشكين بخورد ؟ چون مغز خسرو از نوشيدن آن بادهء سرخ گرم شد ، ناگاه بر روى آن ريگهاى نرم بخوابيد . با روانى پر از درد و جگرى زخم خورده سر خود را بر روى ران بندوى نهاد . درست در همان هنگام كه خسرو به خواب رفت ، سكوباى مهتر به نزد او آمد و گفت : گَرد سياهى از راه برآمده و در آن گَرد تيره سپاهيان فراوانى هستند . خسرو كه چنين شنيد ، گفت : روزگار بدى است كه دشمن بدين گونه ما را خواستار گشته است . نه مرا مردمانى ياورند و نه اسپ داريم . همانا كه روز بيچارگى رسيد . بندوى گفت : چاره‌اى بساز ، زيرا بهرام سپهبد نزديك شد . خسرو به دو گفت : اين نيكخواه ، تو مرا در اين كار راهنما باش . بندوى گفت : اى شهريار ، اكنون در اين روزگار برايت چاره‌اى مىسازم . ليك روان خود را در پيش شاه جوان ، برخى مىسازم . چرا كه هر كسى كه بر درگاه شاه كشته شود ، در سراى ديگر ، بهشت را خواهد يافت . خسرو به دو گفت : بدان كه داناى چين بر اين كار داستانى خوبتر زده است . او گويد : چون ديوار شهرى از پاى درآيد ، ديگر كلاته « 1 » نبايد بر جاى بماند . چون شارستانى بخواهد ناچيز گردد ، ديگر بيمارستان برپاى نخواهد ماند . اكنون تو اگر چاره‌اى مىدانى ، بساز و بدان كه تو از يزدان پاك ، بىنياز نيستى . بندوى به دو گفت : اين تاج زر را به همراه اين گوشواره و كمر و جامهء زربافت لآلگون چينى به من بده . آنگاه چون اينها را بپوشم ، تو ديگر در اينجا نمان . به همراه سپاهيانت شتابان بسان

هامش
( 1 ) - همان كلات ، قلعه يا دژى كه بر بالاى بلندى سازند .