دريانوردى كه كشتى را بر آب مىراند ، از اينجا برو . خسرو جوان هر آنچه كه بندوى بگفت ، بكرد و همچون باد از آنجا برفت . گستهم نيز با سرى پر از كينه و دلى پر از درد ، شتابان همچون گَرد با او بتاخت .
از سوى ديگر ، چون خسرو از پيش بندوى چارهجوى برفت ، بندوى كارآزموده به سوى اسقف روى كرد و گفت : اكنون شمايان بايد به بالاى اين كوه بلند برويد و از اين گروه ناپديد شويد . سپس خود بندوى همچون گَرد به درون پرستشگاه رفت و زود در آهنين آن را به سختى ببست . آنگاه جامهء زرنگار شهريار را بپوشيد و افسر او را بر سر نهاد و به بالاى آن بامى رفت كه هرگز آرزوى رفتنش را نداشت . چون به بالا رسيد ، در چهار سوى آنجا سپاهيانى ديد . پس در همانجا ماند تا آن سپاه رزمساز به نزديكى آن دژ رسيدند . سپس زود بر فراز آن بام برپاى خاست و خود را به آن سپاه نشان بداد . سپاهيان كه او را از دور با آن تاج زر و گردنبند و گوشواره و كمر بديدند ، همگى گفتند : اين خسرو است كه با تاج و جامههاى نو مىباشد . چون بندوى ديگر بىهيچ گمانى بدانست كه آن سپاه او را از شاه باز نمىشناسند ، از بام فرود آمد و زود جامهء خود را بپوشيد و بىباكانه بار ديگر بر بام رفت و گفت : اى رزمسازان نو ، چه كسى از شمايان پيش رو است ؟ من از شاه گيتى پيامى دارم و مىخواهم آنچه را كه شنيدهام به پيش او بگويم . چون پسر سياوش او را بر روى بام بديد ، گفت : من كه بهرام نام دارم ، پيش رو اين سپاهيان هستم . بندوى گفت : بدان كه شاه مىگويد : من سخت از رنج اين راه پيچان گشتهام . سوارانم نيز همگى از براى آن راه دراز خسته و كوفته و آشفته شدهاند . اكنون با رنج بسيار و به همراه پنج تن از يارانم در اين خانهء سوگواران فرود آمدهام . ليك چون روز سپيد پديدار شود ، ديگر دل خود را از كار اين گيتى نااميد مىسازم و با تو به آن راه دراز و نزديك بهرام گردنفراز مىآييم . بدان كه اگر آسمان در اين كار يار باشد ، بيش از آن كه گفتم ، زمانى نخواهم . آگاه باش كه همهء نياكان ما كه پيش از اين بودهاند ، همواره آيين و كيش را نگاه مىداشتند و اگر چه بخت ايشان ديرساز بود ، ليك هرگز به كهتر خود نيازمند نمىگشتند . اكنون من از
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 573
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٧٣