تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 566

مساهمون:

ص٥٦٦
كه هيچكس در اين روزگار يار تو نيست . پس شهريار به گردوى گفت : تو به همراه تخوار شتابان از اينجا برو و آنچه از سراپرده و ديبا و گنج و تاج و بَرده و هميان و تخت پيلسته در آن رزمگاه يافتى كه از سپاهيان برجاى مانده است ، بر هزار اسپ بار كن و به اينجا بيآور . بدين سان آن بزرگان ، بنه و گنج را سوار كردند و از براى بردن آنها رنج فراوانى كشيدند . در همان هنگام درفش اژدهاپيكرى پديدار گشت و همه‌جا از براى آن بنفش شد . بهرام پهلوان به همراه آن درفش بتاخت و با جنگ خود روشنايى را از همه‌جا ببرد . چون بهرام و خسرو - آن دو دلاور جنگى و شير دژم - به پيش يكديگر رسيدند ، همچون پيلان جنگى برآشفته گشتند و پيوسته بر سر يكديگر بكوبيدند . بهرام همچون شير نرّ پيوسته بگشت ، ليك جنگ افزار او بر خسرو كارگر نشد . بدين گونه تا خورشيد از گنبد آسمان بگشت ، آويختن ايشان از اندازه بيرون شد . در همان هنگام تخوار - كه گنج و بنه را به سوى آن پل كشانيده بود - به پيش خسرو رسيد . خسرو كه چنين شنيد ، به گستهم گفت : هيچكس در اين جنگ يار ما نيست . زيرا ما تنها دَه تن هستيم و اينان سپاهى بزرگ هستند كه پهلوانى سترگ در پيش ايشان است . اگر چه يزدان ياور به من فرّ بداده است ، ليك چون يارانمان نباشند ، ما نيز ديگر سر مىپيچيم . گريختن ِ به هنگام بهتر از جنگ است چرا كه چون در جنگ تنها شدى ، ديگر جاى درنگ نيست . بدين سان خسرو جوان و ناكار آزموده بتاخت تا به پيش پل نهروان رسيد . بهرام نيز با سرى پر از كينه و دلى پر از ستيز به تيزى از پس او مىراند . خسرو كه چنين ديد ، بر روى پل بماند و گستهم كارآزموده را به پيش خود بخواند و گفت : كمان مرا بيآوريد . گستهم كه گنجور و دستور او بود ، كمانش را ببرد . خسرو سپهدار پهلوان كمان را برگرفت و با تير خود روشنايى را از آسمان ببرد . پيوسته همچون تگرگ تير مىباريد و با يك چوبهء تير ، سرها را به كلاهخود مىدوخت . بهرام شير با كمانى در دست و اسپى همچون اژدها در زير ، از پس او مىتاخت . بهرام هيچ بجز كمانى در