تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 565

مساهمون:

ص٥٦٥
بودند . پس بهرام به آن جنگاوران گفت : چون به هنگام بانگ خروس ، آواى زخم كوس برخيزد ، شمايان برخروشيد و به جنگ شتابيد و افسرى از خون بر سر آن سپاه بنهيد . سپاهيان كه چنين شنيدند ، همگى تيز به فرمان آن پهلوان برفتند و آن سه تُرك سرافراز نيز پيش رو ايشان گشتند . بدين سان ناراستكار و كينه‌دار به پيش سپاه شهريار ايران بيآمدند . خروش گرز و گوپال و تيغ برخاست و زمين همچون آهن گشت و ابرى از گَرد پديدار شد . همه مىگفتند : آيا خسرو كجاست ؟ امروز روز پيروزى و چيرگى ما است . از سوى ديگر ، خسرو دردمند و با ديدگانى پر از خون و رخسارى لاژوردين بر آن بلندى بود . چون آن كار را بديد ، از كار گيتى در شگفتى بماند و در انديشه فرو رفت . اين چنين تا سپيده از كوه سر برآورد ، ديگر سپاهيان از زخم شمشير به ستوه آمدند . چون دامان شب تيره ناپديد گشت و روز فرا رسيد ، خسرو همهء آن رزمگاه را پر از كشته و زخمى ديد . پس به آن گردنكشان گفت : شمايان يارى كنيد و ما را بر اين دشمنان كامكار بسازيد . زيرا يزدان پيروزگر پشتيبان و يار من است و اكنون ديگر زخم و شمشير كار من مىباشد . خسرو اين بگفت و شتابان به پيش آن سه تُرك دلاور - كه براستى بسان سه گرگ سترگ بودند - بيآمد . يكى از ايشان كه چنين ديد ، بتاخت تا به پيش خسرو رسيد . پس تيغ جوهردارى از ميان بيرون كشيد و خواست تا بر سر شهريار زند . ليك شاه سوار ، سپر را بر سر آورد و تيغ زهر آبگون خود را تيز از زير سپر بزد و سر آن تُرك را از تن جدا ساخت و بر زمين انداخت . آنگاه خروشيد كه : اى نامداران جنگاور ، چندى ديگر هم بايد پايدارى كرد . ليك همهء سپاهيان خسرو از او روى گرداندند و شاه را به خوارى رها ساختند . خسرو كه چنين ديد ، به بندوى و گستهم گفت : اكنون از اين كار بدگمان شدم كه ديدم مرا هيچ فرزندى و يا خويشاوندى كه سزاوار تاج باشد ، نيست . پس اگر من در كارزار كشته شوم ، هيچ تاج دارى از من به يادگار نخواهد ماند . بندوى به دو گفت : اى سرفراز ، بدان كه گيتى نيازمند فرّ تو است . ليك اكنون كه سپاهيانت رفتند ، تو نيز ديگر در اينجا مايست زيرا