تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 563

مساهمون:

ص٥٦٣
چون خسرو به سراپرده آمد ، آنجا را از بيگانگان تهى كرد . سپس گستهم و بندوى و گردوى پهلوان و كارآزموده را به نزد خود بيآورد و با ايشان در بارهء آن شبيخون و كارزار سخن راند تا شايد نيز با او يار و همراه باشند . ليك گستهم به دو گفت : اى شهريار ، چرا اين چنين از روزگار بىترس هستى ؟ تو اكنون مىخواهى با سپاهيانت شبيخون كنى . ليك مگر مىتوانى مِهر را از دلها بيرون سازى ؟ بدان كه سپاهيان تو با سپاه دشمن هستند و همگى با او يكدل و يك تن مىباشند . در يك سپاه ، نبيره است و نيا در سپاهى ديگر مىباشد . برادر در اين سپاه و پدر در آن سپاه است . آيا چگونه پدر با پسر كارزار خواهد كرد ؟ پس با اين آرزو ، كام دشمن را مخاران . تو نمىبايست اين سخن را به سپاهيان مىگفتى و اكنون كه گفتى ، ديگر كار را تباه ساختى . گردوى كه چنين شنيد به خسرو گفت : اينك ديگر آن كار گذشت و گذشته همچون باد دشت است . همانا كه توانايى و گنج و كام و سپاه ، سر مرد جوان را از راه مىپيچد . پس تو امشب در اين رزمگاه نمان و مگذار تا گنج و سپاهيان به تاراج بروند . زيرا من مىدانم كه بىگمان اكنون از اين راز ما و اين آماده شدن نهانى ما به آن سپاه آگهى رسيده است . پس تو نبايد كه سر خود را به دشمن بدهى . خسرو كه چنين شنيد ، انديشهء او را بپسنديد و آن را سودمند يافت . پس چند مرد از آن سركشان را همچون خرّاد برزين و گستهم شير و شاپور و انديان دلير و بندوى خرّاد لشگرفروز و نستوه لشگركش دلاور سوز و هر كسى را كه بدين گونه سزاوار نگاهبانى گنج و سپاه و خودش ديد ، برگزيد تا در نيك و بد يار او باشند . سپس خود خسرو بر فراز پشته‌اى پر از سبزه كه جايگاه سور بود ، برفت و سپاهيان را از دور بديد . پس پهلوانان كه دل خود را به جنگ آراسته بودند ، بدان جاى رفتند و در آنجا درنگ بكردند . از سوى ديگر ، بهرام پهلوان بنشست و همهء كهتران و مهتران سپاه به پيش او برفتند . پس بهرام سپهبد از ايشان بپرسيد كه : آيا از خويشان شما نشانى برايتان برسيده است ؟ اينك هر يك از شما كه خويشاوندى در سپاه خسرو دارد كه در گفتار
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 563 | حكيم أبو القاسم الفردوسي