پاك گواه مىباشد . ليك اكنون ديگر كار از اين سخنان گذشته و دل و مغز من پر از دود گشته است . پس يا به مهترى مىرسم و يا سر خود را به مرگ مىدهم . چرا كه اگر مرگ بيآيد ، از كلاهخود پولادين نيز خواهد گذشت .
سگالش خسرو پرويز با سپهداران و موبدان خود
از سوى ديگر شهريار جوان ايران برفت . چون به شادى از پل نهروان بگذشت ، همهء مهتران سپاه را به نزد خود بخواند و چنان كه سزاوار بود ، در كنار تخت شاهى خويش بنشاند . سپس گفت : اى مهتران نيكدل و سران كارآزموده ، همانا كه از ما به شمايان هيچ نيكىاى نرسيده و اين همه بر اندوه و رنج شما هم افزوده گشته است .
همواره نياكان ما را پرستنده بوديد و شور و تلخيهاى بسيارى از گيتى ديدهايد . اكنون مىخواهم رازى بر شمايان بگشايم و اين راز را از سپاهيان نهان بدارم . نبايد كه اين سخنانى كه به ايرانيان مىگويم ، از اينجا به بيرون برده شود . زيرا چون اين گفتار مرا به پيش سپاه بگوييد ، انديشهام تباه خواهد گشت . بدانيد كه من امشب آهنگ تاختن كردهام و مىخواهم سپاهيان را به جنگ ببرم . چرا كه به هنگام سخن گفتن با بهرام ديدم كه او سوارى اسپافكن و كارى است ليك در سر او و سپاهيان نامورش هيچ خردمندى نديدم . هيچ سخنى بجز از رزمش با ساوه نمىگويد و همواره مىخواهد آن روزگار كهن را نو سازد . مرا كودك بىخِردى مىپندارد و از گرز و شمشير مىترساندم . نمىداند كه من شبانه شبيخون مىكنم و در رزم ، ترس را از خود بيرون مىسازم . اينك اگر در اين جنگ يار من باشيد ، چون شب تيره گردد ، ديگر درنگ نخواهم كرد . آن هنگام كه شب تيره روى خود را با شاهبوى بشويد و گيسوان مشكبوى خود را بيافشاند ، شمايان همگى با گرز و دشنه در دست و جنگ افزار بر اسپ سوار گرديد . بدين سان همهء سپاهيان بر آن نهادند كه يك تن نيز سر از فرمان شاه نپيچد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 562
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٦٢