تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 561

مساهمون:

ص٥٦١
سان در گيتى از او نامور گشتى ، ديگر تخت شاهنشاهان را مىجويى . ليك همهء نيكوييها را از يزدان بشناس و به اين تاجور ، ناسپاس مشو . به آن رزمى كه كردى ، اين چنين مناز و از براى هنرهايت ، خودپسند مشو . ديو را در دل خود يار كردى و به يزدان ، گناهكار گشتى . آن هنگام كه هرمزد به گفتار آن آيين گشسپ پليد آشفته گشت و بردميد و سرانجام آن چنان سختىاى بر وى رسيد و پسرش كينه‌جويانه از بردع بيآمد ، تو بايد در آن كار شكيبايى برمىگزيدى . چرا كه هنگام نبرد بنده نبود . مىبايست به پيش آن شاه نو مىرفتى و آن تخت شاهى نو را به كام او مىآراستى . اگر تو چنين كارى مىكردى ، خسرو جوان نيز تنها به انديشهء تو كار مىكرد و دل تو نيز هيچ بجز بهروزى نمىديد و تن آسان و شاد و بيدار بخت مىشدى . پس چرا آهنگ اين تاج و تخت را كردى ؟ تو خود مىدانى كه از دودمان اردشير ، شاهان پير و جوان بسيارى با گنج و سپاهيان بيشمار برجاى هستند . پس چه كسى تو را در ايران شهريار خواهد خواند ؟ اگر شهريارى كه با گنج و سپاه بود ، مىتوانست به ايران چشم بدوزد ، همانا كه هيچكس بجز ساوه - سالار چين - نبود كه سپاه خود را به ايران زمين آورد . ليك يزدان پاك ، تو را بر او بگماشت و بد او را از ايران و انيران بگردانيد . از آن هنگام كه پروردگار گيهاندار اين گيتى را بيآفريد و آسمان بلند را بر فراز آن بكشيد ، هرگز سوارى همچون سام نديدند كه شير درّنده نيز به پيش او نمىرفت . ليك آنگاه كه نوذر از بخت خود ، بيدادگر شد و خواست پدر خود را به زير پاى گذاشت ، همهء مهتران تخت پيروزه را بيآراستند و سام را به شاهى خواستند . ولى سام به آن بزرگان گفت : هرگز مباد كه جان سام سپهبد به ياد تاج شاهى بيافتد . زيرا خاك منوچهر همچون تخت من و پِى تخت نوذر بسان كلاه شاهى من است . اينك اى برادر ، بدان كه من اين سخنان را از براى اين گفتم كه تنها مرد پيروز بخت خردمندى كه دستى بخشنده و دلى روشن و پر از داد و فرّ نژاد دارد ، تخت شاهى را مىيابد . نمىدانم اكنون كه خِرد از دلت ناپديد گشته ، بر تو چه خواهد رسيد ؟ بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : آنچه گفتى ، راست است و بر راستى آن ، يزدان