تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 560

مساهمون:

ص٥٦٠

سر برداشت و يكى از بندگان ، چادرش را براى او بيآورد . پس با دلى خسته از درد و روانى تيره به پيش برادر دويد و به دو گفت : اى مهتر جنگجوى ، بگوى كه آيا چگونه به نزد خسرو رفتى ؟ اگر او از سر جوانى خود تند و تيز شود ، تو آهنگ آشتى خود را كُند مساز . ليك بهرام پهلوان به خواهر گفت : او را نبايد از شاهان شمرد . نه سوارى جنگاور است و نه بخشنده و نه دانا يا درخشان . بدان كه هنر از نژاد نامدار بهتر است . پس تن شهريار بايد هنرمند باشد . خواهر كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى مهتر نامجوى و تيز هوش ، هرچه به تو مىگويم ، سخنم را نمىشنوى و باز هم تندى و بدخويى پيشه مىسازى . اينك بنگر كه سخنگوى بلخ در اين باره چه مىگويد و بدان كه سخن راست ، تلخ است . او مىگويد : هر كسى كه آهوى تو را به تو گفت ، همانا كه راستيها را بر تو آشكار بكرد . پس اينك كه بهرهء خود را از گيتى ببردى ، ديگر آهنگ ويران ساختن سرزمين خود را مكن . بدان كه كسى كه او را بهرهء بسيارى از دانش بود ، بر اين كار داستان زد كه : خر خواست تا در ميان گله‌هاى گاو ، شاخ گاوان را بخواهد ، ليك هر دو گوش خود را نيز گم ساخت « 1 » . تو نيز هرگز نكوهش گيتى را بر خود مخواه و بدان كه هيچكس از تبار تو تاجور نبوده‌اند . اگر اين جوان در ميان نبود ، من اين چنين از داغ ، تيره روان نبودم . اينك پدرش هنوز زنده و تخت شاهى برجاى است ، ولى تو پاى پيش نهاده‌اى . اكنون نمىدانم كه سرانجام اين كار چه خواهد شد و همواره چشمانم پر از خون است . تو با اين كار ، هيچ بجز دود و نفرين نمىجويى و با خيره‌سرى ، گل زهر را مىبويى . همگان خواهند گفت كه : چوبينه بدنام گشت و نام بهرام همچون دشنامى شد . بر همهء اينها خشم يزدان نيز افزوده خواهد شد و روانت در دوزخ ، به زندان خواهد بود . بنگر كه آيا در گيتى چه كسى بجز هرمزد شهريار خواستار تو بود ؟ چون آن تخت و كالاهاى ساوه شاه را بدست آوردى ، ديگر كلاه بر سر نهادى و چون بدين

هامش
( 1 ) - اين ضرب‌المثل تا حدّى شبيه به ضرب‌المثلى است كه مىگويند كلاغ خواست راه رفتن كبك را ياد بگيرد ، راه رفتن خودش را نيز فراموش كرد .