تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 558

مساهمون:

ص٥٥٨
گشته است ، بگوى تا پزشك ديگرى بيآورم . پزشك تو پند است و دارويت خِرد مىباشد تا شايد اينها آزمندى تو را از براى تاج از دلت پاك بگردانند . تو با آن پيروزىاى كه يافتى ، چنين كسى شدى و از انديشهء گنج بود كه سركش گشتى . خودت شنيده‌اى كه چون ضحّاك ناسپاس شد ، گيتى از ديو و جادو پر از هراس گشت . ليك سرانجام چون دل بزرگان از او پر از درد شد ، مىدانى كه فريدون فرخنده با او چه كرد . بدان كه همهء سپاهيان تو بندگان من هستند و چه زنده و چه مرده ، دلشان از براى من مىباشد . ليك چون اندكى از تو روشنى يافتند ، اينسان سر از داد بپيچيدند . ولى اينك چون من گنج خود را آشكار كنم ، دل آن جنگاوران را پر از نرمى خواهم ساخت . آنگاه كه تو بر ساوه شاه پيروز گشتى ، همهء سپاهيان چون از خواسته سير و مست شدند ، بر آن نهادند كه ديگر هرگز از آن پس شكست را به خود نبينند . پس نبايد اين دليران بىباك به دست من نابود شوند . من نيز نمىخواهم كه به جنگ اين سپاه گران از نامداران و دلاوران بيآيم تا ايران زمين از ايشان تهى گردد و به تخت شاهى شكست آيد . اكنون بگوى كه آيا چه كسى به هنگام آرش ، شاه بود تا شايد با اين سخن ، ديگر اين جستجوى بر من بسر آيد . بهرام گفت : در آن هنگام منوچهر ، شاه با سپاه و تاج بود . پس خسرو گفت : اى بدنهان ، چون مىدانى كه منوچهر شاه گيتى بود ، پس چگونه نمىدانى كه آرش بندهء او بود و به فرمان و خواست او سر نهاده بود ؟ نيز در هنگام كى خسرو كينه‌جوى كسى همچون رستم شاگرد او بود . اگر چه رستم مىتوانست گيتى را بدست بيآورد و آيين تخت كيان را بگيرد ، ليك همچنان آيين شاهان را نگاه مىداشت و براى يك بار هم چشم به تخت شاهى ندوخت . بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى بدنژاد ، براستى كه تو از دودمان ساسان هستى . همان ساسانى كه شبان و شبانزاده بود . و مگر نه اين كه اين بابك بود كه شبانى را به دو داده بود ؟ خسرو گفت : اى بدكنش ، مگر نه اين كه تو از دودمان ساسان بود كه اين چنين پر منش گشتى ؟ همهء سخنانت دروغ است و بدان كه سخن گفتن كژّ ، هنر نمىباشد . تو از بىريشه‌ها و بدكرداران بودى و از
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 558 | حكيم أبو القاسم الفردوسي