آن كار گزند برسيد . پس از آن بود كه همهء ايرانيان از براى آن كينه كمر بر ميان ببستند و داور دستگير كلاه كيانى را بر سر اردشير بنهاد . او از آن رو سزاوار تاج كيان بود كه از دودمان شاهى بود . اكنون ديگر نام آن نامداران بگذشته و سخن گفتن ما همچون باد گشته است . اينك بگوى كه آيا چه كسى سزاوار مهترى است و كدامين كس ، شاه اين گيتى جهنده مىباشد ؟ بهرام به دو گفت : من جنگاورى هستم كه بيخ كيان را از بُن برخواهم كند . ليك خسرو گفت : آن داستانى را بشنو كه دانا از گفتار باستان به ياد مىآورَد كه : هرگز نبايد جنگ افزار بزرگى را به مرد نادان و گمراه و بىخِرد سپرد ، چرا كه چون آنها را باز بخواهى ، ديگر بدست نخواهى آورد . زيرا دارندهء آن از آن چيزها مست گشته است .
خردمند شيرين سخنى گفته است كه : اگر بىريشهها را به بُن بنشانى ، سرانجام تو را درد و رنج خواهد رسيد . پس هرگز پيرامون ناسپاسان مگرد . ليك پدرم - آن بدانديش زود ساز - نهان تو را از آشكارت نشناخت و اگر چه او را مردان بزرگ و كوچك بسيارى بود ، ولى جنگ افزار كيان را به بىريشهها سپرد و تو را سالار گردنكشان كرد . از آن پس تو مهتر سرزمين كُشان گشتى و سرت از براى آن تخت سيمين و مهر شاه مست شد و سر از راه بپيچيدى . اكنون ديگر نام چوبينه ، بهرام گشته و آن تخت سيمين برايت همچون دامى شده است . مىخواهى از آن تخت به ماه به روى و چون سپهبد گشتى ، آهنگ آن كردهاى كه شاه گردى . ليك بدان كه هيچ مرد دانايى اين گونه سخن نگفته است و من چنين گمانى مىكنم كه با ديو يار گشتهاى .
بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى بدكنش ، براستى كه هيچچيز بجز سرزنش زيبندهء تو نيست . تو پيمان يزدان را نگاه نمىدارى و اين تخت را با ناسزاوارى مىجويى و بر چشم شاه گيتى داغ مىنهى . سخنى بدين سان چگونه نهان مىماند ؟ بدان كه همهء دوستانت ، دشمن تو مىباشند و اگر چه به گفتار با تو هستند ، ولى دلشان با من است . آگاه باش كه در اين كار ، خاقان و سپاهيان ايران و چين ياور من مىباشند . پس از آن رو كه دادگر و مهربان و نيرومند و با جنگ افزار هستيم ، شكستى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 555
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٥٥