از دشمن بر ما نخواهد آمد . من از اين پس بزرگى را از پارس به رى مىآورم و نمىگذارم كه ديگر نام كِى زنده بماند . در گيتى داد مىگسترانم و آيين ميلاد را تازه مىگردانم . من از دودمان آرش نامور هستم و چون جنگ بيآورم همچون آتشى سركش مىباشم . نبيرهء گرگينم و بسان آتش تيز برزين هستم . بدان كه ساوه شاه بر آن بود تا در ايران نه تخت شاهى را بگذارد و نه مُهر و كلاه را . مىخواست آتشكدهها را ويران سازد و ديگر هيچ جشن نوروز و سدهاى برجاى نگذارد . همهء مردمان اين سرزمين همچون بندگانى بودند ، تا اين كه من كمر به ميان ببستم . شمار سپاهيانش چهارسد هزار بود و هزار و دويست پيل جنگى هم به همراه ايشان بود چنان كه گويى ديگر هيچ جايى نمانده بود . ليك من به آن كار ميان ببستم و سرانجام آن سپاه بزرگ شكست خورده و بگريختند . من نيز همچون شيرى سترگ از پس ايشان بتاختم . پس بدان كه كسى بىاين كه هنرى داشته باشد ، با خيرهسرى جايگاه بزرگان را نمىجويد . از كلاهخود من بوى تاج مىآيد و از دشنهام ، تخت پيلسته . ولى با تو اگر يك پشّه نيز كين آورَد ، تو را از روى تخت بر زمين خواهد آورد .
خسرو با شنيدن اين سخن به دو گفت : اى شوم پِى ، چرا در سخنانت از گرگين كه در رى بود ، يادى نكردى ؟ هيچكس در گيتى به ياد تخت او نبود و او را بزرگى و تخت و بختى نبود . نام تو را نيز هيچكس در گيتى نمىدانست و تو در آن نهان ، فرومايه بودى . تا اين كه مهران ستاد گرانمايه بيآمد و نشان تو را به آن شاه روزگار بداد و تو را چنان از خاك سياه بركشيد كه ديگر آن روزها از پيش چشمت ناپديد گشت .
به تو گنج و جنگ افزار و سپاه بداد و درفش تهمتن را - كه همچون ماه مىدرخشيد - به تو سپرد . از آن پس خواست يزدان اين نبود كه پهلوانان چين ، ايران زمين را ويران سازند . پس تو را در جنگ با ايشان يارى كرد و بدانگونه كلاهت به ابر بلند برآمد .
پس اين دادار چرخ گردان بود كه خواست تا كار آن پادشاه را راست سازد . ليك تو آن را هنر خود مىدانى . پس هرگز تو را مهترى و بهترى مباد . اگر كار اين چنين است كه بايد اين پادشاهى از دودمان كيان بيرون شود ، تو از چه رو ميان بستهاى ؟ براى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 556
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٥٦