تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 553

مساهمون:

ص٥٥٣

خسرو با شنيدن اين سخن به دو گفت : هرگز مباد كه من به درد پدرم شاد باشم . سرنوشت چنين بود و چنين هم رخ داد . پس ديگر چرا بيش از اين در اين باره مىگويى ؟ تو چنان شاهى از خود مىسازى كه اگر مرگت برسد ، نساجامه نيز نيابى . سوار بر اين اسپ و برگستوان ديگران هستى و شاهى هستى كه به آرزويت نخواهى رسيد . نه تو را خان و مان است و نه بوم و نژاد . تنها شهريارى با ميانى پر از باد هستى . بدان كه با اين سپاه و چيزها و نام دروغ كار تو در پيش تخت شاهان فروغ نخواهد گرفت . بسيارى دلاوران با گرزهاى گران از تو برتر بودند ، ليك هرگز جوياى شاهى نشدند . چرا كه كهتر بودند و سزاوار تخت و تاج نبودند . ولى تو پيوسته با خشم سر خود را مىافرازى و آب شرم به چشم نمىآورى « 1 » . روزگار هر دَم تو را به خشم مىآورد و بدگمان تو را بر بدى مىجوشاند . بدان كه يزدان گيهاندار شاهى را از داد و يا از هنر و نژاد بيآفريد و آن را به كسى مىدهد كه سزاوارتر باشد و هم خردمندتر و هم بىآزارتر است . الان شاه نيز كه از تو آزرده بود ، ما را همچون پدر خود كرده بود . اكنون نيز ايزد اين شاهنشاهى و بزرگى و تخت و تاج بزرگى را به من داد و من هم به دستورى هرمزد شهريار - كه تاج شاهى را از پدرش به يادگار داشت - و در برابر آن موبدان موبد و خردمندان كارآزموده و بزرگان بر آن كيشى كه زردشت پير و خردمند از بهشت آورده و پيام ايزد را به لهراسپ داد و لهراسپ نيز از او بپذيرفت و به گشتاسپ داد ، اين شاهى را از خداى گيهان - آن شناسندهء آشكار و نهان - بپذيرفتم . اينك هر كسى كه به ما رنجى رسانده و يا گنجى از او يافته‌ايم ، چه دشمن و يا نيكخواه من باشند ، همگى در پناه من هستند و بر زن و فرزند خود فرمانروا مىباشند . تنها پارسايان را به نزد خود خواهيم خواند . هر شهرى را كه در

هامش
( 1 ) - در نسخهء ژول مُل ، ص 2074 ، بيت 310 آمده : همى هر زمان سرفرازى بخشم * همى آب شرمت بيايد به چشم ليك در نسخهء بروخيم ، ج 9 ، ص 2693 در نسخه بدل زيرنويس در مصراع دوم بجاى « بيايد » ، « نيايد » آمده كه صحيح مىباشد .