تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 552

مساهمون:

ص٥٥٢

ديدى . چراغ خِرد در پيش چشمت خاموش گشت و روشنايى را از جان و دلت ببرد . براستى كه هيچ‌كس بجز جادوگر فريبكارى نبوده است كه از آن بلندى ، نشيب را به تو بنمود . امروز دست به شاخى دراز كرده‌اى كه برگ آن زهر و ميوه‌اش كبست خواهد بود . بدان كه هرگز تبار تو چنين چيزى را نجستند و بر كسى كه چنين چيزى را بجويد ، آفرين نخواهد رسيد . همانا كه از گرگين ميلاد « 1 » چيزى به ياد ندارى . آگاه باش كه اين برز و آيين شاهى را ايزد به تو نداده است . خرچنگ ، پَر دالمن را ندارد و دالمن نيز بر فراز آفتاب نمىپرد . اى مرد بدبخت و بيدادگر به كارى كه ناشدنى است ، گمان مبر . سوگند به يزدان پاك و تخت و تاج كه اگر من تو را بىسپاه بيابم ، اگر بر تو باد سردى برزنم ، مرا زنده در نبرد نخواهى ديد . اگر چه سخنان درشت بسيارى شنيديم ، ليك هرچه بود به يزدان پيروزگر واگذاشتيم . اينك اگر من سزاوار شاهى نيستم ، هرگز مباد كه زيردست شوم . بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى فريبكار بىخِرد و ديوساز ، تو ارج چنان پدر شاه و دوستدار كيش را كه هرگز بر كسى آزارى نرسانده ، ندانستى و او را با خوارى از تخت به زير آوردى . اينك نيز مىخواهى پس از او شاه و خردمند و بيدار باشى . ليك بدان كه تو ناپاك و دشمن ايزد هستى و از يزدان نيكىدهش هم هيچ بجز بدى نخواهى ديد . اگر هرمزد ، دادگر نبود و زمين و زمان از او به فرياد آمده بود ، پس تو نيز كه فرزند او هستى ، سزاوار نيستى كه بر ايران و انيران « 2 » پادشاه گردى . تو را زندگانى و تخت نمىبايد . تنها برايت دخمه‌اى بس باشد چرا كه از بخت دور هستى . من كين هرمزد را از تو مىخواهم و ديگر اين كه من شهريار ايران هستم . اكنون اين را به من بگوى كه آيا چه كسى از راستان بر اين كار همداستان است كه تو بر چشم شاهان داغ بكشى و يا كسى را به اين كار فرمان بدهى ؟ از اين پس خواهى دانست كه شاهى از آن من است و همه چيز از خورشيد تا پشت ماهى از براى من مىباشد .

هامش
( 1 ) - اشاره به انتساب بهرام به دودمان گرگين ميلاد دارد .
( 2 ) - غير ايران .