خسرو اين بگفت و از آن اسپ سپيد همچون پيلسته فرود آمد و آن تاج باارزش را از سر برداشت . آنگاه بناليد و سر خود را به سوى خورشيد گرداند و با دلى پر از اميد يزدان گفت : اى دادگر روشن ، همانا كه درخت اميد از تو به بار مىنشيند . تو خود مىدانى كه اين بندهاى كه در پيش من است ، كيست ؟ براستى كه از اين ننگ بر تاج بايد گريست . اينك اگر اين پادشاهى از نژاد كيان بيرون خواهد رفت ، من نيز ديگر ميان به شاهى نمىبندم و از اين پس در آتشكده به پرستش مىپردازم و هيچ خوراكى بجز شير و تره نمىخواهم . ديگر زر و سيم در گنج نخواهم داشت و به هنگام پرستش گليم بر تن خواهم كرد . ولى اگر اين پادشاهى از آن من است ، پس ما نيز با دادگرى و راستى پرستنده باشيم و تو هم اين سپاه مرا پيروز گردان و تاج و تخت مرا به بندهام مده . من هم اگر در اين كار كام دل خود را بيابم ، اين تاج و اسپ را شتابان به پيش آتشكدهء آذرگشسپ مىآورم و آنها را به همراه اين دستبند و گردنبند و گوشواره و جامهء زر و گوهرنگار و ده هميان دينار زرد بر آن گنبد لاژوردين مىافشانم . براى پرستندگان آنجا هم چون از كارزار بازگردم ، سد هزار درم خواهم فرستاد . هر كسى را نيز كه از ياران بهرام در جنگ بَرده شود و كسى او را دستگير ساخته و به پيش من بيآورد ، او را پرستندهء آتش فرّخ آذرگشسپ مىسازم و با اين كار ، دل موبدان و هيربدن را خوش مىسازم . هر شهرى را هم كه از بيدادگرى ويران گشته و گذرگاه گورخران و شيران شده است ، مىكوشم كه بار ديگر آباد گردد و نمىگذارم كه پر از خار و خس بماند .
خسرو با گفتن اين سخنان كه با راستى و از براى ستمى كه ديده بود ، بر زبان راند ، از خاك برخاست و شتابان همچون گَرد از آن جاى نيايش بيآمد و به آواى بلند به بهرام چوبينه گفت : اى بندهء دوزخى ديو نرّ كه خِرد و آيين و فرّ از تو دور است ، همانا كه آن ديو ستمكار خشمگين و زورمندى است كه اين گونه چشم تو را كور كرده است . بجاى خِرد ، خشم و كين يافتى و ديوان از براى اين كار بر تو آفرين كردند .
خارستان در پيش تو همچون شارستان نموده شد و دوزخ را همچون بوستان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 551
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٥١