تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 550

مساهمون:

ص٥٥٠

است ، نخست در بارهء ميهمان سخن گفتى . تو با اين سرشت نو داستانهايى كهن مىگويى . تو كه نه مردى فرزانه هستى و نه سوارى جنگاور ، با سخنان شاهان چه كارى دارى ؟ تا كنون تو را همچون الان شاه مىدانستم . ليك اكنون ديگر كهتر هستى و از بندهء بندگان نيز كمتر مىباشى . تو كه نه شاه هستى و نه در ميان بزرگان برگزيده مىباشى . در گيتى گناهكار بىبر هستى . بدان كه بر من به شاهى آفرين خوانده‌اند . پس ديگر نمىگذارم كه پاى بر زمين گذارى . ديگر اى شاه ناسزاوارى كه هرگز بر تخت مباشى ، از آن رو به تو گفتم كه بد اختر هستى و شاهى و مهترى زيبندهء تو نمىباشد كه مىبينم ايرانيان دشمن تو هستند و در اين راه مىكوشند و بيخ تو را از بُن برمىكَنند . پوست و رگت را بر تنت مىدرند و گوشتت را به يوز و سگ مىسپارند . خسرو با شنيدن اين سخن به دو گفت : اى بدكنش ، چرا اين چنين تند و برترمنش گشته‌اى ؟ بدان كه گفتار زشت براى مرد ، آهو است و اين سرشت از همان آغاز در تو بوده است ، خِرد روشن از مغزت بگسسته است . پس خوشا نامورى كه خردمند باشد . بدان كه هر ديوى كه روزگارش بسر آيد ، زبانش به گفتار دراز مىگردد . ليك من نمىخواهم كه پهلوانى همچون تو از براى تيزى خود تباه و ناتوان گردد . پس سزاوار باشد كه خشم را از دل خود بيرون سازى و ديگر نجوشى و بر اين تيزى خود افسونى بكنى . دادار دادگر را ياد كن و خِرد را بنياد اين ياد ساز . در اين راه كوهى در پيش خوددارى كه اگر به نيكى بنگرى ، خواهى ديد كه از كوه بيستون نيز برتر است . اگر از تو يك شهريار ساخته مىشد ، مغيلان « 1 » بىبر نيز به بار مىنشست . اكنون كه دل تو پر از انديشهء مهترى كردن است ، خواهيم ديد كه خواست يزدان بر چيست . نمىدانم آيا چه كسى اين بدتنى و كيش اهريمنى را به تو آموخت ؟ ولى بدان كه هر كسى كه اين سخن را با تو مىگويد ، با گفتار خود مرگ تو را مىجويد .

هامش
( 1 ) - مغيلان ، درختى خاردار است .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 550 | حكيم أبو القاسم الفردوسي