آرامش ببخشم . از راه داد ، تو را سپهدار ايران بخوانم و آفريدگار را بر تو ياد كنم .
بهرام پهلوان كه سخنان او را بشنيد ، از پشت آن اسپ سياه و سپيد دُم مشكى او را نماز برد و زمان درازى در پيش خسرو ببود . پس به او گفت : من خرّم و بهروز هستم . ليك تو را كه از شاهى ، نه بيداد مىشناسى و نه داد ، روزگار بزرگى مباد . همانا كه چون الان شاه شهريارى كند ، مردم بدبخت او را يارى مىسازند . اينك من براى تو روزگارى را انديشيدهام و كمندى را برايت ماليده و آماده ساختهام . به زودى دار بلندى مىسازم و دو دستت را با خَم كمند مىبندم و تو را از آن دار سزاوار مىآويزم تا تلخى روزگار را از من ببينى .
چون خسرو اين پاسخ را از بهرام بشنيد ، رخسارش به زردى گل شنبليد گشت .
ديگر بدانست كه او هرگز دلش را به آيين شاه از انديشهء تاج و تخت جدا نمىسازد .
پس به دو گفت : اى ناسپاس ، بدان كه مرد يزدان شناس اين گونه سخن نمىگويد . چون مهمانى از دور به خوان تو بيآيد ، تو بجاى سور براى او دشنام مىسازى ؟ تو بنياد كار را اينسان مىافكنى كه مهمانت را به دار بيآويزى ؟ ليك آگاه باش كه آيين شاهان و يا سواران گردنكش اين چنين نيست . اگر تا سه هزار سال هم بشمارى ، هرگز تازى يا پارسى چنين كارى نكرده است . مرد خردمند نيز از اين كار ننگ دارد . پس هرگز پيرامون ناسپاسى مگرد . چون مهمان چنين آواى فرّخى بدهد ، تنها ديو است كه اين گونه پاسخ مىدهد . مىترسم كه چون اين چنين انديشهات پريشان گفته است ، روزگار بدى برايت پيش آمده باشد . بدان كه چارهء كار تو تنها به دست آن پادشاهى است كه جاودانه زنده و فرمانرواست . در پيش يزدان ، گناهكار و ناسپاس هستى و تنت در نكوهش و دلت در هراس مىباشد . چون مرا همچون الان شاه مىخوانى ، همانا كه با اين سخن ، مرا نژاده نمىدانى . آيا من سزاوار شاهنشاهى نيستم و تاج شاهى زيبندهء من نيست ؟ نياى من كسى چون خسرو و پدرم كسى همچون هرمزد است . پس چه كسى را از من سزاوارتر مىدانى ؟ بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى بدنشان كه گفتار و كردارت همچون بيهوشان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 549
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٤٩