هر آن دل كه از آز شد دردمند * نيآيدش پند بزرگان پسند
چوبينه نيز هيچ آهنگى بجز جنگ ندارد و داد را در دل او جايى نمىباشد . ديگر چه كسى مىداند كه كدام كس در اين جنگ پيروز مىشود و كدامين سپاه لشگرافروز مىگردد ؟ سپاهيانشان اين چنين آراسته و به مانند گرگ غرّان هستند و مهترى همچون بهرام پرخاش جوى بر ايشان است كه مردى خشمگين بسان ديو سترگ مىباشد . اينك اگر با من در اين كار همداستان باشيد ، مرا ننگ نخواهد بود كه خودم در پرسش ازو پيش دستى كنم . زيرا اين كار بهتر از اين است كه در جنگ سستى آورم .
اگر از او سخنانى به اندازه بشنوم ، ديگر آن بديهاى نوآيينش برايم كهن خواهد گشت . آنگاه گوشهاى از گيتى را به او مىدهم و با اين كار بر او سپاسى مىنهم و از آن پس ديگر اين جنگ ما و اين آهنگ رزمگاه كردنمان آشتى خواهد گشت . همانا كه مرا از آشتى ، سودمندى خواهد رسيد و بىگمان بىگزند بودن نشانهء خِرد است .
چون پادشاه اين گونه بازرگانى كند ، دل پارسايان از او شاد مىگردد . گستهم كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى شهريار ، تا روزگار برجاى است ، جاويد باشى . همواره با سخنانت گوهر مىافشانى . تو داناتر هستى پس هرچه مىخواهى بكن . تو پر از دادگرى هستى و آن بندهات بيدادگر مىباشد . تو پر از مغز هستى و سر او پر از باد است .
چون خسرو اين سخن را بشنيد ، خرامان به پيش سپاه آمد و از دور بهرام پهلوان را بپرسيد و در آن هنگامهء رزم ، آهنگ آشتى و سور كرد . پس به بهرام گفت : اى مرد سرافراز ، كار تو در اين دشت نبرد چگونه است ؟ تو همچون پيرايهاى براى درگاه شاهى و ارزش اين تخت و تاج مىباشى . به هنگام رزم ، ستون سپاه و به گاه بزم همچون شمالهاى درخشان هستى . پهلوانى يزدان پرست مىباشى . پس هرگز مباد كه يزدان دادار از تو دست باز دارد . من در بارهء كار تو بسيار انديشيده و آهنگ خوبى كردهام . مىخواهم تو را به همراه سپاهيانت ميهمان سازم و جان خود را با ديدار تو
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 548
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٤٨