نامور هستند ؟ هيچ سوار رزمجويى نمىبينم كه بتواند با من روياروى بشود . اكنون كار مردان راستين و تاختن اسپ و شمشير و گَرد نبرد و زخم گوپال و باران تير و خروش پهلوانان و هياهو را خواهد ديد . چون من با سپاهيانم از جاى بجنبم ، ديگر پيل نيز توان پايدارى در آوردگاه را نخواهد داشت . از آواى ما كوه مىريزد و شير دلاور نيز گريزان مىگردد . با دشنهء خود بر دريا افسون مىكنم و سراسر بيابان را پر از خون مىسازم . بهرام ، اين بگفت و اسپ سپيد و سياه خود را چنان از جاى برانگيخت كه گويى آن اسپ همچون همايى پرّان گشت . بهرام كه همهء سپاهيان به دو در شگفتى مانده بودند ، آوردگاه تنگى بگرفت و سپس از آن آوردگاه به سوى نهروان برفت و در پيش آن جوان فرّخ ببود . تنى چند از ايرانيان نيز به همراه او به جنگ خسرو ميان بسته بودند .
آنگاه خسرو به سپاهيان خود گفت : اى سركشان ، آيا چه كسى نشانى از بهرام چوبينه دارد ؟ گردوى گفت : اى شهريار ، به آن سوار اسپ سياه و سپيد بنگر كه جامهاش سپيد و بند شمشيرش سياه است و آن اسپ سياه و سپيد را در ميان سپاهيان مىراند . چون شاه ، بهرام را بديد ، ديگر آغاز و فرجامش را بدانست . به گردوى گفت : آيا آن مرد درازى را مىگويى كه به رنگ دود است و بر آن اسپ سياه و سپيد سرافراز نشسته است ؟ گردوى گفت : آرى همان است كه هرگز گمانى به نيكى نبرده است . خسرو گفت : چون از گوژپشتى چيزى بپرسى ، تو را به درشتى پاسخ خواهد گفت . مرد خوك بينى و خوابيده چشم نيز گويى دلش پر از خشم است . اينك او نيز چون در گيتى دشمن ايزد است ، ديدنش براى آدمى بد مىباشد . در سرش كهترى نمىبينم و دانم كه آهنگ فرمانبرى از هيچكس را ندارد . سپس خسرو به بندوى و گستهم گفت : من اين داستان را بر شمايان مىگويم كه : اگر خرى به نزديك بار نيآيد ، تو آن بار گران را به سوى پشت خر بيآور . اكنون كه نرّه ديو ، آن چوبينه را بفريفته است ، كجا ديگر راه پروردگار را مىبيند ؟
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 547
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٤٧