او نهان نمىدارند . اكنون پارهء كوچكى از خِرد ماند كه آن هم بهرهء دهگان است . پس خِرد با مردمان ناسپاس و كسانى كه يزدان شناس نمىباشند ، همراه نيست . اينك اگر شهريار اين سخنى را كه مرد بيدار كهن سال گفته است ، بشنود و با چشم دل خود در سخن بنگرد ، از آن برخوردار مىگردد .
شاه كه چنين شنيد ، به دو گفت : براستى كه بايد اين سخن را به زر بنويسم و آيين و فرّ اين چنين است . همانا كه سخن گفتن موبدان همچون گوهر است . ليك مرا انديشهء ديگرى در دل است كه چون اين دو سپاه با هم برابر شوند و سرنيزهها به دو بخش شود ، براى من ننگ نخواهد بود كه از دل سپاه به پيش آن برانم و به آواى بلند ، بهرام - آن سپهدار خودكام و بدنام - را بخوانم . آنگاه به دو آشتى جويانه روى بنمايم و او را بسيار بنوازم و بستايم . آنگاه اگر سخنم را بپذيرد ، بهتر است . چرا كه هيچكس همچون او بر درگاه ما نيست . ليك اگر جنگ بجويد من نيز جنگ مىجويم و سپاهيان را به نبرد سپاهيانش مىبرم .
بزرگان كه چنين شنيد ، همگى بر او آفرين كردند و او را شهريار زمين خواندند .
پس همهء كاردانان بر آنچه كه او گفت ، همداستان گشتند . همه مىگفتند : اى شهريار ، روزگار بد از تو دور باد . پيروزى و فرّهى و بزرگى و ديهيم شاهنشاهى از آن تو بادا .
خسرو نيز گفت : اين چنين باد و بس . باشد كه هيچكس شكست و جدايى ما را نبيند .
آنگاه خسرو سپاهيان خود را از بغداد بيرون آورد و سراپردهء نو را در دشت بزد .
چون دو سپاه بهرام سپهبد و شاه به يكديگر نزديك گشتند ، شب فرا رسيد و زلف شب تيرهگون افشانده شد . پس نگاهبانان از هر دو سپاه بيآمدند تا سپاه را از بدخواه نگاهبان باشند . چون سرانجام شب از برابر دشنهء روز بگريخت و با دلى ترسان و لبى خشك بتاخت و روز فرا رسيد ، خورشيد راهنماى آن رزم گشت و بانگ تبيره از هر دو سراى برآمد . پس شاه ايران به گستهم و بندوى بفرمود تا كلاههاى آهنين بر سر نهند . بدين سان خسرو با بزرگان روشن روان تا چشمهء نهروان براند . در همان هنگام پيش رو سپاه به پيش بهرام آمد و به دو گفت : بدان كه سپاه شاه تا اينجا به اندازهء
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 545
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٤٥