سوارى از گردنكشان را كه از رزمهاى ديرين به ياد دارد ، به نزد من بفرستى تا از كارزار و شكارهايى كه كرده برايم سخن گويد و يك مرد كهن سال دانا نيز كراسهاى برايم بيآورد و از پادشاهان برايم بگويد تا با آن درد و سختى مرا بسر آورد . سديگر آرزويم نيز اين است كه آن كسانى كه خال تو هستند و همتاى تو نمىباشند و همچون كهترى در پيش تو مىباشند را از براى اين سوگ به خشم خود دچار سازى تا ديگر اين گيتى را به چشم خود نبينند . خسرو با شنيدن اين سخن به دو گفت : اى شهريار ، مباد آن كسى كه اگر چه بدنهان باشد ، باز هم بر چشم تو سوگوار نباشد . بدخواه تو از اين گيتى دور بادا . ليك با روشن روانى به اين كار بنگر و ببين كه بهرام چوبينه پهلوان گشته و سپاهيان بيشمارى از سواران و پهلوانان دشنهگذار با او هستند . اينك اگر ما به گستهم دست بيازيم ، ديگر در گيتى جاى نشستى نخواهيم يافت . تو اين كار را از گستهم مدان . چرا كه اين كارى ايزدى بود . ولى از آنچه كه در بارهء آن دبير كهن بگفتى تا سخنان گذشته را براى شاه بخواند و آن سوارى كه در رزم پرورده شده باشد و آيين بزم را هم بداند ، بدان كه من پيوسته از اين كسان برايت مىفرستم . پس تو ديگر از براى اين درد اندكى نيز افسرده مباش . دل تو به اين درد ، خرسند و شكيبايى با خِرد يار تو بادا . خسرو اين بگفت و گريان از پيش پدر بيآمد و راز خود را بر هيچكس آشكار نساخت « 1 » . پسر از شهريار مهربانتر بود . همانا كه هوشيارى بر اين كار داستان زده است كه : جوان چرب زبان و شيرين سخن از پير ستيزهجوى بهتر است . اگر چه هم هنرمند و هم بىهنر سرانجام در خاك خواهد شد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 542
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٤٢
هامش
( 1 ) - طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 729 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 1082 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 374 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 190 .