تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١
نو را از يزدان بپذيرفتم . شمايان نيز دلهاى خود را به فرمان ما آوريد و در هر كارى با ما سه پيمان ببنديد . نخست اين كه مردمان پارسا را نيآزاريد ، دو ديگر اين كه از پادشاه سر نپيچيد و ديگر اين كه از چيزهاى كسان دست خود را بدور نگاه داريد . زيرا كسى كه در گاه و بيگاه كسى را بسوخت و دلش را از براى چيزى بىارزش شاد ساخت ، دردمند مىگردد . پس هر كه چنين مىكرده ، اكنون ديگر بايد از اين كار دست بشويد و راه راستى را بجويد . بدانيد كه هر سخنى كه با مردمى همراه باشد ، خِرد آن را بپذيرد . من نيز اگر چه كسى تاج يا انگشترى مرا بجويد ، با او جنگ نخواهم داشت . بدانيد كه هر كسى كه نژاده باشد ، هيچ سخنى بجز از راه داد به مردمان نخواهد گفت . شمايان نيز در زينهار من باشيد و بدانيد كه من به كردار اهريمن دست نمىيازم . همهء كسانى كه اين گفتار شاه را بشنيدند ، بر آن تخت و تاج آفرين بخواندند و با شادمانى از شاهى او برفتند و بسيار بر بخت او آفرين بكردند . آنگاه خسرو سپهبد با شادى از تخت فرود آمد و همهء آن شب را به ياد هرمزد بگذرانيد . چون چادر آبنوسى شب پنهان گشت و از دور بانگ خروس به گوش رسيد ، شاه با نهانى پر از درد و جگرى خسته به نزد پدر رفت . چون او را بديد ، بناليد و او را نماز برد و زمان درازى در پيش او بماند و به دو گفت : اى شاه نابختيار كه از انوشيروان در گيتى به يادگار مانده‌اى ، تو خود دانى كه اگر من پشتيبان تو مىبودم ، هيچكس انگشت تو را نيز با سوزن نمىآزرد . اكنون كه تو اين چنين اندوهگين گشته‌اى و دل من نيز پر از خون شده است ، آيا چه فرمان مىدهى ؟ اگر فرمان بدهى همچون بنده‌اى بر درگاه تو از سرت پاسبانى خواهم كرد و ديگر كلاه شاهى را نمىجويم و سپاهيان را نمىخواهم و سرم را در پيش شاه مىبُرم . هرمزد كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى كم خِرد ، اين روز سختى من نيز خواهد گشت و همهء اين رنج و آزها بر ما به پايان خواهد رسيد . ليك بدان كه آن كسى هم كه چنين كرد ، چندان دير نخواهد ماند . اكنون من از تو سه آرزو دارم و بيش از اين نيز چيزى نخواهم . يكى آن كه هر پگاه گوش ما را با آواى خود شاد سازى . ديگر آن كه