باد به همراه او بتاختند . چون از او به بغداد آگهى رسيد كه : خريدار آن تخت شاهى برسيد ، همهء مردم شهر از شنيدن اين آگهى آرامش يافتند و خسرو نيز از آرامش ايشان كامروا گشت . پس همهء بزرگان و مهتران شهر به پيشواز او بيآمدند و تخت پيلستهاى بر پيشگاه بنهادند و گردنبند و تاج پر مايه را به روى آن بگذاشتند . خسرو با درد به درون شهر آمد و با آه سرد به نزد پدر رفت .
چه گويم ازين گنبد تيزگرد * كه هرگز نيآسايد از كاركرد
يكى را همى تاج شاهى دهد * يكى را به دريا به ماهى دهد
يكى را برهنه سر و پاى و سفت * نه آرام خواب و نه جاى نهفت
يكى را دهد توشهء شهد و شير * بپوشد به ديبا و خزّ و حرير
سرانجام هر دو به خاك اندرند * به تارك به دام هلاك اندرند
اگر خود نزادى خردمند مرد * نبودى ورا روز ننگ و نبرد
نديدى جهان از بنه به بدى * اگر كه بدى مرد ، اگر مه بدى
اكنون در كار خسرو رنج مىبريم و آگاهى نويى به خواننده مىدهيم .
بر تخت نشستن خسرو و پوزش پدر خواستن او
چون خسرو بر تخت زر بنشست ، هر كس كه هنرى داشت به پيش او برفت . همهء گرانمايگان را فرا خواند و بر آن تاج نو گوهر بيافشاندند . آنگاه خسرو به موبد گفت :
همانا كه تنها مردمان نيكبخت ، اين تاج و تخت را خواهند يافت . پس مباد كه پيشهء من جز راستى باشد . چرا كه بيدادگرى كاستى مىآورد . انديشهء ما با هر كس راستى است و سرمان از بيدادگرى تهى مىباشد . من اين تخت نو و بخت روشن و مايهور و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 540
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٤٠