ايشان پرسيد و آنها را بنواخت و پايگاهى به اندازه بر ايشان بساخت . سپس بهرام بديشان گفت : اى بزرگان و سران كارآزموده و سالخورده ، بدانيد كه پدر بر پدر من همگى پادشاه بودهاند و من نيز بايد كه شاه باشم . پس ديگر انديشهء شما در اين كار براى چيست ؟ ليك آن ايرانيان به آواى بلند گفتند : ما را بر زيان ديدن شكيبا مكن .
بدان كه هيچيك از ما تو را به شاهى نمىخواهيم . زيرا كه از اين دودمان تو پر از داغ و درد و دود هستيم و شب و روز با پيچش و آه مىباشيم . بهرام كه چنين شنيد ، گفت : آرى آرزوى دل بر دل هر كسى مىتواند پادشاه باشد . اينك اگر مرا نمىخواهيد ، پس چرا بىسگالش با من كسى را به جاى من نشاندهايد ؟ موبد گفت :
بدان كه از راه دادگرى ، نه كهتر مىتواند بگريزد و نه خسرونژاد . اينك تو نيز با ما باش و شاهى را براى ما برگزين كه همه بر او آفرين بخوانند .
پس سه روز در اين كار سپرى كردند كه شهريارى را از ايران بجويند . نام سد نامور فروزندهء تخت و تاج و كمر را بنوشتند و يكى از آن سد نام هم نام بهرام بود كه پادشاهى دلآرام بود . چون از آن سد نام به پنجاه نام رسيدند . باز هم نام بهرام در آغاز نامها بود . و براستى كه اگر او جاى پدر را مىجست ، داد بود . چون از آن پنجاه نام ، نام سى تن را نوشتند ، باز هم نام بهرام پيش رو بود . زيرا كه هم تاجور بود و هم شاه نو .
سرانجام آن موبدان از آن سى نام ، نام چهار تن را بنوشتند و باز هم از ميان آن چهار تن ، بهرام شهريار شد . چون بدين گونه سخن شاهى بهرام بالا گرفت ، همهء كهن سالان ايران گفتند : ما بهرام دلير و سبكسار و خودكامه را به شاهى نمىخواهيم .
ناگاه در ميان آن سران خروشى به پا شد و دل هر كسى از آن تيز گشت . منذر كه چنين ديد ، به ايرانيان گفت : من مىخواهم بدانم كه شمايان چرا از اين شاه جوان اين چنين پر درد و خسته روان هستيد ؟ بزرگان ايران كه اين سخن را از منذر شنيدند ، همهء پارسيانى را كه از يزدگرد ، دل آزرده بودند ، بر آن دشت گرد آوردند . يزدگرد دو دست و پاى يكى از آنها را بريده بود . ديگرى را دستش بريده و پايش برجاى بود . كسى ديگر را دو دست و دو گوش و زبانش را بريده و آن كس همچون تنى بىروان گشته
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 54
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٤