بسان شاهان گيتىفروز و با يوز و باز شكارى به ايران بخراميد . اينك كه سخنان ايرانيان را شنيدى ، بدان كه از رفتن به تو زيانى نخواهد رسيد . پس تو كه خردمند هستى و منش خود را از كردار بد دور مىدارى و از سرزنشى نمىپيچى ، به ايران برو و آنچه سزاوار است ، به ايشان بگوى . چون منذر اين سخنان را از جوانوى بشنيد ، پيشكشهايى به دو داد و او را با شادى از آن سرزمين آباد روانه بساخت .
آمدن بهرام گور در جهرم و رفتن ايرانيان به نزد او
منذر و بهرام شاه با سگالشگرى بدور از انجمن بنشستند و با يكديگر سخن گفتند . پس منذر سى هزار نيزهدار شايستهء كارزار تازى براى بهرام برگزيد و ايشان را دينار بداد و همهء آن سپاه را بدين گونه آباد كرد و سر آن نامداران را پر از باد ساخت .
از سوى ديگر ، چون جوانوى به نزد دليران ايران رسيد ، ايشان را از آن تاختن منذر آگاه ساخت . بزرگان ايران كه چنين شنيدند ، از آن كار اندوهگين گشتند و به پيش آتش پاك برزين رفتند و از يزدان خواستند تا شايد آن رزم را به شادى و بزم بازگرداند . از ديگر سو ، چون منذر به نزديكى جهرم رسيد ، سپاه خود را به آن دشت بىآب كشانيد . بهرام شاه نيز سراپردهء خود را در آنجا بزد و از هر سو سپاهيان بر او گرد آمدند . پس بهرام به منذر گفت : اى سگالشگر ، اكنون كه اين گونه سپاهيان را از سرزمين يمن به جهرم كشانيدى ، بگوى كه چون سپاهيان با يكديگر روياروى شوند ، جنگ آوريم يا اين كه با ايشان به گفتگو پردازيم ؟ منذر به دو گفت : تو بزرگان را به نزد خود فرا بخوان و چون ايشان به پيش تو آيند ، خوان را بيآراى . سپس سخنهاى آنها را بشنو و خودت نيز با ايشان سخن بگوى . ليك چون كسى با تيزى سخن گويد ، تو تيزى مكن . تا بجوييم و ببينيم كه نهانشان چيست و مىخواهند چه كسى را شاه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 52
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٢