تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 51

مساهمون:

ص٥١
يال و دوش در شگفتى فرو رفت . گويى از روى او مِى مىچكيد و از مويش بوى مشك مىآمد . آن جوانوى سخنگوى از ديدن بهرام ، بىدانش و هوش گشت و همهء آن پيام را فراموش كرد . چون بهرام بدانست كه جوانوى از ديدن او خيره مانده و چشم و دلش تيره گشته ، از او بسيار بپرسيد و او را بنواخت و با خوبى بر تخت بنشاند . چون جوانوى رو در روى بهرام شاه شد ، بهرام از او پرسيد كه : از چه رو اين راه ايران را تا اينجا رنجه گشته‌اى ؟ از اين پس ميوهء اين رنجى كه بردى ، با گنج از ما بيابى . جوانوى همهء آن سخنان را بگفت و نامه را بداد و پيامى را كه آورده بود ، براى او ياد بكرد . بهرام كه چنين شنيد ، خردمندى را به همراه جوانوى بفرستاد تا او را به نزديك منذر ببرد و به دو بگويد كه : تو پاسخ آن نامه را با سخنانى فرّخ بنويس . سپس بنگر كه چه پيامى آورده و پيامش را بشنو و پاسخش را به درستى بده . پس جوانوى به نزد منذر آمد و آن سخنان را بگفت . رخسار منذر از انديشهء او برشكفت . چون منذر - آن مرد بينا - سخنان جوانوى را بشنيد ، پاسخ آن نامه را بداد و به جوانوى گفت : اى پر خرد ، بدان كه هر كسى كه بد كرد ، كيفر آن را خواهد ديد . من همهء آن پيامى را كه بدادى و درودى را كه از سوى آن نامداران برساندى ، شنيدم . اينك [ به آن بزرگان ايران ] بگوى كه : چه كسى نخست اين بد را بكرد و چه كسى بيهوده اين پيكار را بجست ؟ اكنون شاهنشاه بهرام گور - كه با فرّ و شكوه و سپاه است - در اينجا مىباشد . بدانيد كه چون مار را از سوراخ به بيرون بكشانيد ، همانا كه دامان خود را در خون كشيده‌ايد . اگر من در اين كار سگالشگر بودم ، هيچ شكستى به ايرانيان نمىرسيد . اكنون جوانوى روى شاهنشاه را ديد و سخنانى ازو بشنيد . پس ازو بپرسيد كه آيا بهرام شايستهء تخت شاهى و بزرگى و پيروزى و بخت هست يا نه ؟ چون جوانوى اين سخن را از منذر بشنيد ، چارهء روشنى بكرد . به دو گفت : اى سرافرازى كه در دانايى از هر كسى بىنياز هستى ، اگر خِرد از سر ايرانيان دور شد و بسيارى از آن آزادگان كشته شدند ، من اكنون نامجويى كهن هستم . پس اگر سخنم را مىشنوى ، با تو بگويم : بدان كه بر تو است كه با شاهنشاه بهرام پهلوان به شادى و