تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 534

مساهمون:

ص٥٣٤
به دو گفت : اين مرد كيست كه از زخم او بايد بر تو گريست ؟ بدان كه مرگ تو به دست او خواهد بود ، كه در گيتى مغز و پوستى برايش مباد . آيين گشسپ كه اين سخن را بشنيد ، ناگهان به ياد آن گفتگوى كهن افتاد كه از اخترشناسان شنيده بود و همواره آن را از خود ناپديد ساخته بود . اخترشناسان به دو گفته بودند كه : مرگ تو به دست همسايه‌اى پست و پر نياز در راهى دراز خواهد بود و اگر چه تو بسيار زارى كنى ، ولى او خونت را بريزد . پس آيين گشسپ نامه‌اى به نزد شاه بفرستاد و در آن نوشت كه : اين كسى را كه من با خود همراه ساختم ، نبايست از زندان رها مىشد زيرا اين بچّهء اژدها است . شاه نيز اين سخن را به بنده‌اش مىگفت . ليك اين بنده را فرّ شاهنشاهى نبود . اينك چون به پيش تو آيد ، بفرماى تا بدگمان بىدرنگ سر او را با دشنه از تن جدا سازد . چون نامه را به پايان برد ، مُهر خود را بر آن بنهاد و آنگاه كه خشك شد ، آن همسايهء خويش را به پيش خود بخواند . پس او را فراوان بستود و چيزهايى به دو ببخشيد و بر آن مرد پست آفرين بسيار بخواند و گفت : اين نامه را نهانى و زود به نزديك شاه گيتى ببر و چون پاسخ دهد ، زود به پيش من بيآور و به هوش باش تا در كنار شهريار نمانى . مرد جوان آن نامه را از او بگرفت . در ميان راه روانش پر از انديشه بود و پيوسته با خود مىگفت : من آن همه بىآرام و خوراك ، رنج فراوان و بند گران را بكشيدم تا اين كه سرانجام يزدان مرا از آن سختى و سوز و اندوه و بدبختى برهانيد . ليك اكنون اگر به سوى تيسفون بازگردم ، مغز و خون در تنم به جوش مىآيد . مرد چندى را در آن راه به نژندى بگذرانيد . سرانجام بند از آن نامهء شاه بگشود . چون آن نامهء پهلوى را بخواند ، از كار گيتى در شگفتى بماند و با خود گفت : اين مرد جانم را از شاه بخواست و همواره مىگفت اين مرد سزاوار مهترى است . ليك اكنون خودش به خون من شتاب آورد . شايد كه اين بد را به خواب ديده است ؟ ولى اينك راه خون ريختن را خواهد ديد و ديگر از اين رنج و آويختن خواهد آسود . پس با دلى پر از انديشه همچون باد از آن راه بازگشت .