نمىگويم ، چرا كه خودت مرا مىشناسى . اينك اگر مرا از شهريار بخواهى ، من نيز دوان با تو به اين كارزار خواهم آمد و چون از اين زندان تنگ رهايى يابم ، در پيش تو با جان خويش در جنگ بكوشم . آيين گشسپ كه چنين شنيد ، شتابان كسى را به نزد آن شاه گيتى بفرستاد و گفت : همشهرى من در زندان با بيم و گزند همراه است . اگر شاه او را به من ببخشد ، هم اكنون او نيز با من به اين راه مىآيد . شاه به دو گفت : آيا اين مرد نابكار كِى در پيش تو كارزار كند ؟ آزادى مرد خونريز و بيكار و دزدى را از من مىخواهى و چشم داشت مزد يافتن نيز دارى ؟ ليك اگر چه هيچ پتيارهاى از او بدتر نيست ، اكنون هيچ چارهاى بجز اين نمىباشد . بدين سان هرمزد آن مرد بدآموز و دزد بدكنش و خونريز را به دو داد . بدين گونه آيين گشسپ سپاه خود را همچون باد براند تا اين كه به شهر همدان رسيد و سپاه را در آنجا فرود آورد . آنگاه پرسيد كه : آيا چه كسى از اين شهر گرانمايه از اخترگويى بهرهاى دارد ؟ همگان گفتند : اخترشناس به نزد تو مىآيد و سپاس مىپذيرد . بدان كه پير زنى توانگر در اينجا است كه گويى چشمى اختربين دارد . هيچ پيش گويى بهتر از او نيست و هيچ بيش و كمى به گفتارش راه نمىيابد . هر سخنى كه گويد ، همان خواهد شد . ليك به هنگام تموز و ماه خزان « 1 » سخن نمىگويد . چون آيين گشسپ گفتار او را بشنيد ، بىدرنگ كسى راه به همراه يك اسپ به نزد آن زن بفرستاد . چون آن زن به پيش آيين گشسپ آمد ، از او در بارهء كار شاه و آن سپاه آوردن بپرسيد . زن گفت : به آهستگى در پيش گوش من لب بجنبان تا هوش من در بستر از اين تن تيرهام برآيد و يا اين كه از دشنهء دشمنم زخم بخورم « 2 » . آيين گشسپ نيز آن راز را نهانى به پير زن بگفت و آن را از هر كس ديگر بپوشانيد . در همان هنگام آن مردى كه شاه او را از زندان رها ساخته بود ، بيآمد و از پيش آن زن پيش گوى بگذشت و به مهتر نگاهى بكرد و برفت . پير زن كه او را بديد ،
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 533
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٣٣
هامش
( 1 ) - ماه خزان به ماه هشتم از سال ملكى گفته مىشود . برهان قاطع ، ماده خزان .
( 2 ) - زن پيش گو در اينجا به رسم پيش گويان ، با بيان اين جمله ، اشارهاى تلويحى و مبهم به سرنوشتى دارد كه قرار بوده بر سر آيين گشسپ بيايد .