تنى چند هم به نزديك شاه برفتند . كار ايشان همچون رمهاى گشت كه در زمستان از بىشبانى پراكنده گردند « 1 » كور كردن گستهم و بندوى ، هرمزد را از سوى ديگر ، چون از كار آيين گشسپ - آن پهلوان نامدار - به سوى شهريار آگهى رسيد ، از اندوه ، در بار دادن را ببست و هيچكس او را با جام مِى در دست نديد . ديگر آرام و خود و خواب از او دور گشت و پيوسته با ديدگانى پر از اشك بود . همهء پهلوانان از اين كه مىديدند شاه پردهء بارگاه خود را بيآويخته است و هيچكس را بار نمىدهد ، در شگفتى شدند و چندى در اين باره با يكديگر سخن راندند و هر يك به گونهاى در اين باره بيانديشيدند . چون اين گفتگو در تيسفون بالا گرفت ، ديگر رنگ و بوى آن پادشاهى از ميان برفت . سر بندگان پر از درد و كينه گشت و بجاى آفرين ، نفرين بكردند . سپاهيان اندكى در درگاه شاه ماندند و گيتى بر دل شاه تنگ گشت . پس به بندوى و گستهم آگهى رسيد كه : ديگر آن تخت شاهنشاهى تيره شد . از همهء بنديان بند برداشتند و يك تن را بگماشتند تا ببيند كه كداميك از جنگاوران بر درگاه شاه مىباشند ؟ آنگاه چون از كار آن روزگار آگه شدند ، سر از فرمان بپيچيدند و گمراه گشتند . زندان را بشكستند و چنان خروشى برخاست كه دشت نيز به جوش آمد . همهء سپاهيان شهر بيچاره گشتند . بندوى و گستهم زرهدار و با ساز و برگ و سپاهيان در پيش برفتند و شرم را از ديدگان خود بشستند و دلاورانه و با تندى به درگاه شاه برفتند . آنگاه گستهم پهلوان به سپاهيان گفت : اين كار را مىتوان خوار شمرد . اگر مىخواهيد با ما يكى شويد ، بدانيد كه اندكى نيز نبايد آزرم شاه را بجوييد . پس همگى به كين آن
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 536
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٣٦
هامش
( 1 ) - دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 113 - 112 .