تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 535

مساهمون:

ص٥٣٥

چون به نزديك آيين گشسپ نامور رسيد ، هيچكس را در آن بارگاه نديد . آيين گشسپ به تنهايى درون سراپرده نشسته بود و هيچ كهتر و شمشير و اسپى در كنارش نبود . دل آيين گشسپ پر از انديشهء شهريار بود تا ببيند كه روزگار چه پيش خواهد آورد . چون همسايه به درون سراپرده آمد ، آيين گشسپ ديگر بدانست كه او مىخواهد خونش را بريزد . مرد خونريز دست به شمشير برد . ليك آيين گشسپ بسيار به دو لابه كرد و پيوسته مىگفت : اى مرد گمراه ، مگر من نبودم كه آن جان از دست رفته‌ات را از شاه بخواستم ؟ مرد گفت : اگر خواستى ، پس بگو كه چه كردم كه آهنگ اين بدى كردى ؟ مرد ، اين بگفت و گردن آن مهتر نامدار را بزد و ديگر ، هم بزم و هم رزم بر او بسر آمد . آنگاه سر پر خونش را از سراپرده بيرون آورد . هرگز مباد كه نامجوى ، تنها باشد ، بويژه اگر به سوى جنگ روى نهاده باشد . چون بدين سان آن مرد از خون آيين گشسپ كشته ، بدنام شد ، بتاخت تا به پيش بهرام رسيد . پس به دو گفت : اينك اين سر دشمن توست كه آهنگ آن كرده بود كه به تنت بد رساند و با سپاهش به سوى تو مىآمد و از انديشهء تو آگه نبود . بهرام كه چنين ديد ، بپرسيد كه : آيا اين مرد كيست و چه كسى بر اين سر خواهد گريست ؟ مرد گفت : اين سر آيين گشسپ سوار است كه آهنگ جنگ با تو كرده بود . ليك بهرام به دو گفت : اين مرد پارسا از براى آن به درگاه پادشاه رفته بود كه ما را با شاه آشتى بدهد . ليك تو در خواب سر از تن او جدا ساختى . اكنون چنان پادافرهء اين كار را از من خواهى يافت كه اين انجمن به زارى بر تو بگريند « 1 » . آنگاه بهرام بفرمود تا بر درگاه او دارى بزنند . همهء مردمان سپايان به اين كار مىنگريستند . بدين سان بهرام آن مرد نگون بخت را زنده بر دار كرد و دل مردم بيكار را بيدار ساخت . سپس چون كار آيين گشسپ سپهبد اين گونه به پايان رسيد ، بسيارى از آن سوارانى كه آيين گشسپ سوار از درگاه شهريار آورده بود ، به پيش بهرام آمدند و گروهى هم به سوى خسرو و

هامش
( 1 ) - در نسخهء ژول مُل ، ص 2055 ، بيت 1891 « نگريند » آمده ليك در نسخ بروخيم ، ج 8 ، ص 2673 و مسكو ، ج 8 ، ص 428 « بگريند » آمده است كه صحيح مىباشد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 535 | حكيم أبو القاسم الفردوسي