تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 532

مساهمون:

ص٥٣٢
را با گفتگو به زندان كشانيدند . فرستادن هرمزد ، آيين گشسپ را به جنگ بهرام و كشته شدن او آنگاه شاه به آيين گشسپ گفت : همانا كه ديگر از انديشه ، دور هستيم و دردمند گشته‌ايم . اين كه كه پرويز برفت ، ديگر بهرام - آن بندهء خوار و خودكامه - را چه كنيم ؟ آيين گشسپ به جستجوى راهى برآمد تا آن انديشه را چگونه رنگ و بويى ببخشد . پس به دو گفت : اى شاه گردنفراز ، سخنان چوبينه از براى من دراز گشت . روان او نخست از من آزرده گشت و اكنون نيز نهانى خون مرا مىجويد . پس پاى مرا در بند آور و به نزد او بفرست تا شايد برايت سودمند باشد . شاه كه چنين شنيد ، به دو گفت : اين راه اهريمن بدنژاد است و كار من نمىباشد . اينك من سپاهى را به سوى او مىفرستم و تو سالار آن سپاه و به گاه رزم ، نامبردار ايشان باش . نخست رهنمونى را بسويش بفرست تا ببيند چه در سر اوست . اگر كه مهترى و تاج و تخت مىجويد همانا كه سرانجام بخت از او خواهد پيچيد . ليك اگر همچنان كهتر ما باشد ، بهتر است كه با او آرامش بجوييد . من نيز يك بخش از گيتى را به دو مىدهم و كلاه پهلوانان را بر سرش مىگذارم . چرا كه كسانى مانند بهرام جنگاور در گيتى كم هستند و اگر چه همچون رستم است ، ولى چاكر من مىباشد . پس شتابان برو و راه را كوتاه كن و مرا از همهء كارهايش آگاه ساز . آيين گشسپ نيز از آن پس آمادهء انجام آنچه كه شاه به دو گفته بود ، گشت . از شهر او مردى بود كه در زندان شاه در بند گشته بود . چون آن مرد بشنيد كه آيين گشسپ مىخواهد به سوى كارزار برود ، كسى را از زندان به نزد او فرستاد و به دو گفت : اى مهتر راهجوى ، من يك زندانى در بند در شهر تو هستم و بيش از اين چيزى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 532 | حكيم أبو القاسم الفردوسي