تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 530

مساهمون:

ص٥٣٠

چنين شنيد ، به دو گفت : ميدان و اسپ را بىتو مبيناد . اگر چه پرويز فرزند تو است ، ليك بايد او را از ميان بردارى . هرمزد گفت : من به ناگاه اين بىشرم را از گيتى گُم سازم . آيين گشسپ كه چنين شنيد ، گفت : هيچكس كام او را بىتو نبيند . آنگاه نهانى مردى را بخواندند و در شب تيره در كنار شاه بنشاندند . پس هرمزد به دو گفت : فرمان ما را ببر و خسرو را از روى زمين بردار . مرد گفت : چنين مىكنم و با افسون ، مِهر او را از دل خود بيرون مىسازم . اكنون شاه بفرمايد تا از گنج خود به من زهر بدهند و من چون خسرو شب هنگام مست گردد ، زهر را به درون جام مِى او بريزم . اگر چنين كنم بهتر از آن است كه دست به خون بيازى . از سوى ديگر ، خسرو كه از آن گزند آگه نبود ، با ارجمندى در آرامشگاه خود بنشسته بود و پيوسته به رامش و بزم و ميگسارى مىپرداخت و در هر هفته دو روز را به شكار مىگذرانيد . در كنار بتان دلنواز و مِى خوشگوار بود و از كار هرمزد آگاه نبود . ليك از آنجا كه يزدان خواست تا خسرو ساليان بسيارى كلاه بزرگى خود را برفرازد ، پرده دار خسرو از اين كار آگه شد و ديگر كام و آرام برايش كوتاه گشت . پس شتابان به نزد خسرو آمد و همهء رازها را بر او بگشود « 1 » . چون خسرو بشنيد كه شاه گيتى نهانى آهنگ كشتن او را كرده است ، در شب تيره چنان از تيسفون براند كه گويى از گيتى ناپديد گشت . بدين سان آن سر پر ارزش خود را به رايگان نداد و همچنان تاخت تا به آذرآبادگان « 2 » رسيد « 3 » . از سوى ديگر ، چون به هر مهترى كه بر هر كشورى مرزبان بود ، آگهى رسيد كه خسرو از شهريار ايران آزرده گشته و با سپاه اندكى برفته است ، همهء گردنكشان به جستجو برآمدند تا در جايى از آن گرامى نشانى بيابند . از آن رو كه خسرو دادگرىِ خسرو انوشيروان و زور

هامش
( 1 ) - نظامى نام او را بزرگ اميد آورده است . كليات خمسه ، خسرو و شيرين ، ص 192 .
( 2 ) - آذربايجان .
( 3 ) نظامى مىنويسد كه خسرو پرويز به ارمن گريخت و فرمانرواى آنجا كه زنى ملقب به مهين بانو بود ، او را پناه داد . كليات خمسه ، خسرو و شيرين ، ص 203 - 202 192 نيز ن . ك . مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 121 .