و رستم پهلوان روان خود را از براى پادشاهى رنجه نداشتند . سپس چون كاووس به هاماوران رفت و در آنجا پايش را در بند گران ببستند باز هم كسى از ايشان آهنگ آن تخت شاهى را نكرد و تنها به اندوهخوارى او بپرداختند . چون در آن هنگام ايرانيان به رستم بگفتند كه : تو سزاوار تخت شاهى هستى ، رستم به آن كسانى كه اين سخن را گفته بودند ، بانگى بزد و گفت : همانا كه با دودمان ديو ، يار هستيد . هرگز آن بزرگى و كلاه مباد كه شاه در بند باشد و من بر تخت زر بنشينم . آنگاه رستم دوازده هزار سوار برگستوانور از ايران برگزيد و كاووس و گيو و گودرز و توس را از بند رها ساخت . پيروز هم چون كشته شد و بخت از ايرانيان برگشت و از كار او خوشنواز ، دلاور گشت و با آرامش بر تخت ناز بنشست ، سوفراى - فرزند كارن - برفت و تخت بزرگى را باز آورد . آنگاه چون ايرانيان آن پيروزى او را بديدند ، همهء گردنكشان به پيش او رفتند تا به شاهى بر او آفرين كنند و يك كهتر بر روى زمين شهريار گردد . ليك سوفراى به ايرانيان گفت : اين كارى ناشايست است چرا كه بزرگى و تاج تنها سزاوار پادشاه مىباشد . اكنون هم اگر چه كواذ خردسال است ، با اين همه گرگ را در بيشهء شير نخواهيم آورد . شمايان مىخواهيد كه يك بىنژاد را به شاهى برسانيد و با اين كار خود همهء دودمان شاهى را به باد دهيد . سرانجام هم چون كواذ به مردانگى رسيد و سر سوفراى را از تاج خود برتر ديد ، به گفتار بدنژادان ، او را - كه پشتيبان پادشاهيش بود - بكشت . پس از آن چون سپاهيان بر كِي كواذ « 1 » برآشفتند و جاماسپ را بر تخت داد بنشاندند و پاى كواذ - آن سوار دلاور و شاهى كه از نژاد شاهان بود - را ببستند ، يك بدنژاد ، كواذ را به رزمهر داد تا شايد كينهء پدرش را از او بگيرد . ليك چون رزمهر نگاه كرد ، هيچكسى را نديد كه سزاوار آن تخت و تاج شاهى باشد . پس بند از او برداشت تا كار خود را بسامان سازد . بدين سان هيچيك از كهتران - اگر چه نژاد درستى هم داشت - تاج شاهى را نجست . يكى از تركان به نام
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 524
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٢٤
هامش
( 1 ) - مراد از كِي كواذ در اينجا همان قباد - پدر انوشيروان - است .