تيره بود ، همواره تخت شاهى را در خواب به او مىنمود . پس با خود گفت : همانا كه جويندگان ، اين سراى سپنجى را تنها با رنج خواهند يافت . آنگاه بهرام بفرمود تا خوان را بيآراستند و مِى و ساز و رامشگران را بيآوردند . سپس به رامشگرى گفت : امروز رود بزن و سرود پهلوى بخوان . اندكى از آن نامهء هفت خوان را براى اين ميگساران بخوان تا ببينم كه اسفنديار چگونه به رويين دژ رفت و در آن روزگار چه چارهاى بكرد ؟ بدين سان چند جام مِى به ياد او بخوردند و گفتند : سرزمين رى آباد باد كه سپهبدى چون تو از آن برمىخيزد . باشد كه ايزد به مانند تو بسيار بيآفريند . آنگاه چون شب تيره گشت و سر آن ميگساران از مِى خيره شد ، همگى پراكنده شدند . ميخ درم زدن بهرام به نام خسرو پرويز « 1 » چون آفتاب بلند سرنيزهء خود را برآورد و شب تيره از درخشش آن نژند گشت ، بهرام سپهدار - آن پهلوان سترگ - بفرمود تا دبير بزرگ به پيش او رود . آنگاه نامهاى ارژنگ وار و پر از رنگ و بوى و نگار براى خاقان بنوشت و در آن با پوزش خواهى گفت : من از آنچه كه كردم دردمند هستم و دلم پر از پشيمانى و آه سرد است . بدان كه من از اين پس سرزمين تو را از براى ارزش تو نخواهم آزرد . آگاه باش كه اگر من مهتر گيتى شوم ، براى تو همچون برادر كهترت خواهم شد . پس تو نيز از گذشته هيچ به دل مگير ، زيرا يزدان پوزش بندهاش را مىپذيرد . بر آن انديشه و جاى و سرزمين نامور تو آفرين بادا . بهرام بجز اينها سخنان بسيار ديگرى هم بگفت و سپس فرستاده آن نامه را برداشت و همچون باد برفت . چون آن فرستادهء سرفراز به نزد خاقان چين رسيد ، او را فراوان بستود و نماز برد و آن نامهء پهلوان را به دو بداد و بجز آن سخنان بسيارى نيز بگفت . سپهدار چين از آن
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 527
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٢٧
هامش
( 1 ) - ميخ درم زدن به پارسى به معناى سكّه زدن است .