هر سخنى كه براى نمودن در پيش چشم ديگران بگويى ، باد مىگردد . اكنون آنچه از نيك و بد روزگار در اين كار مىبينى ، بگوى . همدان گشسپ بلند گفت : اى كه در نزد پر مايگان ، ارجمند هستى ، چرا از بدى كه هنوز نيآمده ، مىترسى و از چه رو از ديهيم شاهى مىپرسى ؟ كار خود را بكن و آنچه كردى از آن پس به يزدان بسپار .
چون از خار مىترسى ، چرا به سوى خرما دست مىيازى ؟ مرد تن آسانى هرگز مهتر انجمن نخواهد شد ، چرا كه همواره بيم جان و رنج تن با اوست .
خواهر بهرام پهلوان از گفتار ايشان پيوسته پيچان و تيره روان بود . ليك از هنگام برگشتن خورشيد تا نيمهشب در آن باره هيچ لب به سخن نگشود . سرانجام بهرام به دو گفت : اى زن نيك ، آيا گفتار اين انجمن را چگونه مىبينى ؟ گرديه كه از انديشهء آن بزرگان شاد نبود ، هيچ پاسخى به دو نداد و به دبير بزرگ روى كرد و گفت : اى مرد بدساز كه همچون ديو و گرگ هستى ، با خود چنين گمان كردهاى كه هيچيك از آن نامداران آزاده خوى گيتى تا كنون آرزوى اين تاج و تخت و سپاه و بزرگى و پيروز بختى را نداشتهاند ؟ اگر شاهى از بندگى كردن آسان تر است ، پس براستى كه بر اين دانش تو بايد گريست . اينك بايسته است كه به آيين شاهان پيشين برويم و سخنان آن برتران را بشنويم . چه بسيار كه تخت و تاج بيكار بود و هيچ كهترى به آن نگاه نكرد . همگى با مردانگى گيتى را نگاه داشتند و يك تن نيز چشم به تخت شاهى ندوختند . هر كسى كه دانا و پاك مغز باشد و همه گونه انديشهء نغزى كرده باشد ، مىداند كه شاهى از بندگى بهتر است و برترى از افكندگى برتر مىباشد . آن كهتران نيز هرگز به تخت كيان دست نيازيدند و تنها كمر بندگى ببستند و از شاهان بهى خواستند و همگى دل به فرمان ايشان بيآراستند . پس بدان كه هرگز بيگانه زيبندهء تاج شاهى نيست و تنها مرد نژاده است كه سزاوار بزرگى مىباشد . نخست از كاووس شاه آغاز مىكنيم كه همواره مىخواست راز يزدان را بجويد و ستارگان را بر آسمان بشمارد و خَم چرخ گردنده را بنگرد . ليك سرانجام از براى كژانديشى و بدنهادى با آن خوارى و زارى در سارى بر زمين افتاد . ولى هرگز كسانى چون گودرز
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 523
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٢٣